و تفاوت هاست ، از قهرمانی تا پهلوانی !
الا ایحال مرحمت بسیارتان ، نهادن سه فقره کامنت طی یک بازدید ، در این وانفسای بی بازدیدی موجب امتنان خاطر شد !!! از آنجا که ما کلا پس از انتخابات دو پست بیشتر مرقوم ننموده بودیم که آن هم نه از لحاظ ادبی و نه از لحاظ مدنی ، ارزش و اعتبار خاصی نداشت ،متعجبیم که شائبه ی عوامفریبی مان چگونه به ذهن آن برادر / خواهر عزیز خطور نموده است ! باری ، قصوری اگر بوده ، دوستان و منتقدان و دشمنان خونی به بزرگی خود بر ما ببخشایند ! ور نه گردن ما باریک تر از مو ...! امید آنکه در پیشگاه آفریدگار ، همه ی عوامفریبان رسوا و به اشد مجازات دنیوی و اخروی محکوم گردند ! و هزار امید و آرزو که من و شما در زمره ی آنان نباشیم !
و خداوند ما را با امیر دادپرور و داد گستر رستگاران ، حیدر کرار ، محشور نماید . آمین !
همچنان ، سکوت اختیار کرده ایم !
سایت ها : فیلتر ،
هاتبرد : پارازیتی ،
احمدی نژاد : رییس جمهور !
بازی خوردیم ! همچون همیشه ...
من باور دارم ، هر آنچه موسوی گفت ، در آن مجادله ی ۱۳ خرداد ، حقیقت محض بود ! و صد حیف ! صدها حیف ! کاش به جای مطرح کردن ۵۰ مورد قانون گریزی و خدشه دار کردن شرافت ملت ایران توسط دولت نهم ، تنها چند مورد می گفت مستند بر اسلاید و آمار و نظرات کارشناسی ! آنچه از کاندیدای خود انتظار داشتم ، همانا ، آمار کارشناسی شده ی دشمن کوب و فیلم و اسلاید تناقضات گفتار و کردار رقیب بود که عدم وجودش نقطه ضعفی بزرگ در مناظره - مجادله ی ۱۳ خرداد بود . با تمام این اوصاف ، احمدی نژاد که آرامشش را در اواخر مناظره از کف داده و این خود کاملا از حرکات عصبی لب و لرزش پره های بینی اش مشهود بود ، به دست خود ، شکست خود ، فراهم آورد ! حمله ی مستقیم وی به هاشمی ، ناطق ، کرباسچی و سایرین غایب ، آنچنان به دور از اخلاق بود که می توان از آرایی که جسارت رییس جمهور ، برایش به ارمغان می آورد ، صرف نظر کرد ! در مقابل ، نجابت و صداقت میر حسین محبوب ما ، تا حد زیادی جبران "چیز گفتن" هایش را کرد و شاید تیر خلاص این مناظره آن هنگام بر پیکر رییس جمهور خورد که به آن صورت بچه گانه پرونده ی خانم رهنورد را به همسرش نشان داد ، زهرا رهنوردی که مجسمه ی نرگس عاشقان در میدان مادر تهران ، گواه هنر و تحصیلاتش می باشد .
آنچه برای من در مناظره ی نخست وزیر پیشین و رییس جمهور کنونی جالب توجه بود ، زیر سوال رفتن کل ۳۰ سال گذشته مان ، با زیر سوال بردن سرمایه های ۳۰ ساله ی انقلاب بود ، من ِ نسل سوم انقلاب ، که سنم به انقلاب قد نمی دهد و از جنگ تنها خاطره ی مبهم غول ِ بد ِ آدم خواری به نام صدام ، در ذهن دارم و عمامه ی سیاه امام ، بر پیکر سفید پوشش در روز ۱۴ خرداد ۱۳۶۸ ، پررنگ ترین خاطره ام از اوست ، می اندیشم چگونه می توان در چشم بر هم زدنی ، به کلامی اینچنینی ، ناگهان هر آنچه در طی سالیان ساخته ایم ، در نگاه همگان شکسته و آوارش کنیم ؟!!!
و به راستی که: " قدرت ، اصالت نیست ، فرهنگ می خواهد! "
تو اگر برخیزی ،
همه بر می خیزند !
" حمید مصدق "
سبز می اندیشیم ! رای ما ، میر حسین !
من در زمینه ی آفرینش و نظام هستی ، هرگز آدم مشکل داری نبوده ام ! شاید هم مشکلی بوده ام که بعدا دست و پا در آورده ام !
قضیه این است که آنچنان به حکمت و نظم حاکم بر آفرینش معتقدم ، که می اندیشم حتی اختیار و تسلطم بر زندگی خویش ، باید در نهایت مرا به آن رسالت و تقدیر موعودم برساند ، عمیقا فکر می کنم که زنجیره ی حوادث و روزمرگی ها ، آشنایی ها و جدایی ها ، تولدها و مرگ ها و در یک کلمه زندگی با این همه فریبندگی و شکوه ، حتی مثلا چشم در چشم شدن گذرا با غریبه ای در خیابان ، همین گونه بیخودی و باری به هر جهت نبوده است ، وگرنه چرا نگاهم به نگاه آن دخترک دانش آموز قفل نشد ؟ یا چرا آن پیرمرد پیزوری نگاهم نکرد ؟
به همین دلیل مدتی است که دنبال علل وقوع رخدادهای روزمره در زندگی ام می گردم ! و چراهای بسیار ، مرا محاصره کرده اند ! گاهی حیران حکمتش می شوم و گاهی نیز ، ناگزیر ، منتظر می مانم تا ببینم چه خوابی برایم دیده است ! جالب است که توجه به این ریزه رخدادها ، بینشم را تا حد زیادی گسترش داده و اعتقادم را راسخ تر نموده است !
... و خدا بزرگترین است و مهربان ترین !![]()
*** به مادر گلم ، به تمام معلم ها و اساتید نازنینم ، به آنها که افتخار شاگردیشان را نداشتم و به کسی که آرزوی شاگردیش را داشتم !
روز معلم مبارک !![]()
کاملا بی ربط : هیجان انگیزتر از این نیست که همه منتظر آمدن و رسیدن کسی باشند تا حالت را بگیرند و تو بدانی که هرگز نخواهد آمد !
تهوع فرآیندی است شیمیایی، فیزیکی و روانی ! دلایل شیمیایی و فیزیکی اش به زیست شناسان و پزشکان مربوط شده و خارج از این بحث است ، اما پاره ای از دلایل روانی اش عبارت است از :
دوستان احمق ، دشمنان زیرک ، انسان های غریزی اطراف انسان در محیط خانواده ، کار ،تاکسی و ... ، احساس هالو شناخته شدن در اجتماع ، احساس زرنگی مفرط در آدم های گشاد همان اجتماع ، احساس خریت متکلمی که شما را چیز فرض نموده ،احساس مبرا بودن در مفسدِ متظاهری که شما را جهنمی بداند ، احساس آب زیر کاهی در کسانی که خودشان را دوستتان می خوانند ، احساس ترحم در کسی که دشمن خونی شماست ، احساس دانایی در کلاغ متکلمی که هیچ چیز حتی جهل خود رانمی داند ، احساس فهم در کسی که به نفهمی شهره ی خاص و عام است، احساس عشق در مترسکی که همه را ، چیز می بیند ، احساس نجابت در لاشی ترین آدم دنیا و ...
و شاید ، برای همین است که تهوع ، حس برتر روزگار ماست !
چرااااااا ؟!!!
* در واقع در طی عمر پربرکتمان ، غلط ها کرده و شکرها خورده ایم ، تا آنجا که خداوند ، برای تنبه مان هم که شده ، دارد حالی از ما می گیرد ، اساسی ! چنان ، بر ما ببست راه شش جهتی ، که هیچ غلطی ، نتوانیم بکنیم و هیچ شکری ، نتوانیم بخوریم و آه از نهادمان برآید ! مادر و خواهر و عمه ی آن چینی های چشم بادامی که می گویند ۸ نشانه ی خوش شانسی است ! (در حال حاضر نه مادرم ، نه خواهر و نه عمه ) سالی که نکوست از بهارش پیداست ! احتمالا قادر متعال ، قصد نموده که در ۱۳۸۸ ، ما را ... !!! خدا به خیر کناد ۸/۸/۸۸ را !
** خدایا ! تو می دانی چه می گویم ! چه می خواهم ! و آگاهی ! از پنهان ترین گوشه های اندیشه ی نه چندان مطهرم ! و می بینی ! محفوظ ترین کنج قلبم را ، که هنوز ، به داشتنت ، امیدوار است و به معجزه ، اعتقادی راسخ دارد ! مرا دریاب ! به معجزه ای ! نه همچون یدی بیضا یا دمی مسیحایی ! به معجزه ای این جهانی ! زمینی ! معجزه ای به کوچکی من و دنیایم ، به بزرگی تو و کائنات ! خدای من ... ! امروز که نیازمند آن بارقه ام ، امروز که ، ایمانم ، بر روی پلی است ، باریک تر از مو ، همین امروز ، نه فردا ، خود را ، به من ، بنما ! خود را ، از من ، دریغ مکن !
نیست در شهر ، نگاری ، که دل ما ببرد ؟!
مهر کسی ، چو بر دل نشست ، آغاز و انجام واقعه ، چه توفیر می کند ؟ آری ،همه چیز از آنجا آغاز شد که مهرش بر دلمان نشست !!!
حافظ ار جان طلبد غمزه ی مستانه ی یار خانه از غیر بپـــــــــــــــــرداز و بهل تا ببرد
فعلا علاوه بر آنکه زیر کار مدفون شده ایم ، رخوت بهاري نيز بر ما مستولي گشته است ! نتيجه آن كه ، به تناوب ميان عالم هپروت و كابوس كارهاي عقب مانده ، دست و پايي مي زنيم ! قيافه مان شبيه بچه خرس تپل و خواب آلودي شده كه به ضرب و زور مادر چاق و خرسش ، در جنگل گردش مي كند ! البته ، من ، هميشه خرس هاي ورزشكار و سفيد قطبي را بيشتر از اين خرس تنبل هاي قهوه اي دوست داشته ام !
ولي خب بضاعتمان فعلا در همين حد است!!!![]()
*** گربه ي نازنينم چند روزي گم شد ، حالا كه بازگشته ، يك چشمش بسته است و همه جايش زخم و زيل شده !
به عبارتي ، پيشي نازم منهدم شده !
امروز صبح ببر كوچولوي من ، فقط توانست بعد از يك هفته ، يك نعلبكي خامه بخورد ! هيچ چيز تاسف بارتر از اين نيست كه دوستان كوچك و بي آزارمان را ديگران اينگونه بيازارند ! خدا نيامرزد كسي را كه اين بلا را سرش آورده !!!
((( تلاش ها ي من و پدرم براي بهبودي مت مت ، گربه ملوسم ، ادامه دارد ! )))
عاشق اين روزهايم ، عاشق گوش سپردن به صداي آرام تنفس بهار ، زير پوست اسفند ! عاشق تماشاي سپيدارهاي بلند قامتي كه آرام و خجالتي سبز مي شوند ! عاشق بيشه هاي كوچك حاشيه ي جاده ، كه سبزي و تازگي اش مرا مي برد به دنياي كودكي و مي كشاند به سرزمين خيال !
بهار كه مي شود ، من ديوانه مي شوم ! لبريز مي شوم ! دلم ماهي قرمز و تخم مرغ رنگي مي خواهد ! دلم مي خواهد ، روز عيد ، فاتح جنگ تخم مرغ ها شوم ! دلم از آن عيدي هاي آقاجان مي خواهد ! دلم كودكي مي خواهد ! دلم ، جستجويي دلاورانه براي يافتن ظرف آجيل ، مي خواهد ! دلم ، مادربزرگ مي خواهد !
بهار ، اي فصل خيال انگيز ! اي آورنده ي بهترين ها ! باغچه ي كوچك آرزوهايم را به دستت مي سپارم تا به دم مسيحاييت ، سبزش كني ! سبز ! همچون گندم هاي مادرم ، كه آرام ، سبزتر از هر سال ، قد كشيده اند !
دوستان عزیزم ! به دلیل یک فقره تصادف شدید رانندگی
، یک عدد پای گچ گرفته ،گردن و دست ضرب دیده ، بدنی در هم کوفته
و غم فقدان پراید نوک مدادی مان که هم اینک به شدت شبیه آکاردئون شده است
، مدتی غایب بودیم ! و تنها ، خود خدا می داند که عزراییل را جواب نموده ایم ! خواهشمندیم کم کاری و سر نزدنمان را به پای بی معرفتی مان ننویسید ! به زودی بر می گردیم !![]()
اگر بخواهم از اول بگويم ، این لینک را بخوانيد !
فاطمه رجبی: اصلاحطلبان تروریستاند و خاتمی ارزش ترور توسط مومنان را ندارد
با خواندن جوابيه ي دشمن كوب (بخوانيد گوشتكوب)
خواهر عزيزمان ، حاجیه خانم فاطمه رجبي، به اين نتيجه رسيديم كه گويا از ابتدايش ، راه را عوضي آمده بوديم
. ما را چه به سنگر دانش و فرهنگ ؟
وقتي سنگر مستحكم آشپزخانه هست !
ما را چه به موشك كروز ، آنگاه كه گوشتكوب و ملاقه در گوشه ي مطبخ خانه مان ، خاك مي خورد !
ما از همين تريبون مي خواهيم ، گوشتكوب خود را به دهان ياوه گويان دين ستيز و از خدا بيخبري بكوبيم ، كه مي انديشند ، تا پايان اين تحقير ، ۱۲۰ روز بيشتر نمانده و راهي نيست ! ما از همين تريبون استفاده كرده و كفگير مسي مادر بزرگمان را ، حواله ي سر هر كسي مي كنيم ، كه نمي فهمد ، يا بايد همچون ما بينديشد و يا بايد بميرد !
( همين الان يادم آمد كه در جهيزيه ي خود گوشتكوب ندارم فلذا مي شود از ملاقه ي مسي آش نذري مادر شوهر عزيز بهره برد!!! )
و صد البته نتايج ديگري هم گرفتيم كه به دلايل فوق امنيتي از افشاي ماحصل تفكراتمان معذوريم!
و تنها براي حاج آقای الهام ، صبر جزيل و جميل ، ميطلبيم از خداوند تبارك !
حقا شير مردي است ، در خور مسووليت هاي خطيرش ! او كه ، چنين زني ، تمكينش مي كند !!!
و اما بعد ... ! آقايان ! خانم ها ! شما را قسم مي دهم به جان عزيزانتان ! شما را قسم مي دهم به آينده ي فرزندانتان ! به آبرويتان !
مبادا گوشه اي بنشينيد و نياييد ! نيامدن ، همان و آمدن بعضي ها ، همان و آسفالت شدن تمام مجاري گوارشي ملت بزرگوار ما از دهان تا انتهای روده ها ، همان و همان كه همان !![]()
![]()
آنها که ظاهر مرا دیده اند به خوبی می دانند که چگونه ام ! پر جنب و جوش ، کمی شیطان ! در محیط کارم بیشتر می شود گفت که ساده می پوشم و خیلی در بند تیپ و قیافه ام نیستم ، بیرون از محیط کار هم که اینقدر درگیر کار و زندگی شده ام که احتمالا همدوره ای هایم با دیدنم مرا نشناسند ! از این رو از اینکه بیخود به پر و پایم بپیچند متنفر و منزجرم !![]()
امروز ، یعنی در واقع ساعتی پیش ، در پی انجام کارهای حقوق و پس از مذاکره ای غیر رسمی با معاون محترممان ، در مورد تاریخ حذف و اضافه ، جهت انجام کار دانشجویان میهمان ، به اتاق کارمان باز گشتیم ، دانشجویی با ظاهری طالبانی
، درب اتاق را باز نموده و با خشم فرمودند : چه خوب اومدی ! ما با نگاهی به هیبتش و در نظر گرفتن سن و سال صغیرش و دقیقا بر خلاف روحیاتمان با لبخندی گفتیم : آقای محترم من در دانشگاه و مشغول انجام امور کارکنان بودم ! سرتان را درد نیاورم که با بی حرمتی هر چه تمام تر فرمودند وظیفه ات است ، ما هم گفتیم در مورد ساعات حضور و غیابمان به مافوقمان توضیح می دهیم ! در پی خروجش ، از یکی از همکاران نامش را جویا شده و در مورد رفتار بی ادبانه اش با معاون آموزشی صحبت کرده و با احترام به آنجا روانه ش کردیم ! لازم به ذکر است باز هم با بد دهنی فرمودند ، این جا را رییس واحد امضا کرده و وظیفه ات است و احمدی نژاد گفته باید انجام دهید !!!!(حالا احمدی نژاد را از کجایش در آورد ، جزو همان موارد تاسف برانگیز است !![]()
) دقایقی بعد پرونده اش را همکاری آورد و گفت ، معاونت گفته اند پس از عذرخواهی کارشان را انجام دهیم ، دوباره صدایش کرده و منتظر ماندیم تا کمی شرمندگی در وجناتش ببینیم و توضیح دادیم که نامه ی شما تازه همین امروز به دست ما رسیده و تاخیر ، تقصیر ما نبوده و... که ناگهان افاضه فرمودند : اول حجابت رو دُرُِس کن ، بعد حرف بزن !!!
دوستانی که روحیات مرا می شناسند لابد می دانند که سکوتم تا چه اندازه برایم سنگین نشسته است !
تنها کاری که کردیم این بود که گوشی تلفن را برداشته و به معاون آموزشی شیوه ی عذرخواهی نوین ایشان را توضیح داده و گفتیم از ثبت نامشان معذوریم ! پس از کلی کولی بازی و عربده کشی ، به ما که داشتیم از بغض منفجر می شدیم ولی به روی مبارکمان نیز نمی آوردیم ، فرمودند چرا به همکار خود گفته ایم که درس ریاضی پیش را ارائه ننموده و اینکه خطاب عتاب آمیز ما به همکارمان موجبات رنجششان را فراهم کرده و ... !
خلاصه تشریفشان را بردند و معاون آموزشی گفتند که با انتقالی شان مخالفت کرده و همکار دیگری نیز به ایشان گفتند که بیخود کرده که به ما حرف ناروا زده و ... ! اما غرور جریحه دار شده ی ما را چه کسی مرهم می گذارد ؟
برای خودم متاسفم ، امروز صبح جهت انجام امور واحد خراب شده مان ساعت 6:30 صبح از خانه بیرون زده ام و معلوم نیست که کی بتوانم پاهایم را از کفش در آورم ، تمام فشار کاری که در واحد روی من هست یک طرف ، این افاضات هم یک طرف ! دلم می خواهد به همان فانوس دریایی نازنینم پناهنده شوم !!!![]()
اول عرض سلام و شرمندگی و تشکر !
هفته ی گذشته ، هفته ی شلوغ و پلوغی بود ! از خبر اعلام حضور خاتمی در انتخابات و پرتاب امیدمان به فضا بگیرید تا بدبختی های ما جهت انتخاب واحد و ثبت نام دانشجویان و این کمر درد لعنتی که امان ما را بریده است !
از حضور خاتمی بگویم ، مرحبا به غیرتش ، که آمد ، صد آفرین به جراتش ، که خطر شکستی تحمیلی را پذیرا شد و صد درود به او ، که خیلی ها ارزش کارش نمی دانند !
از پرتاب امید به فضا نیز ، فقط می گویم ،بهره برداری اینچنینی دولت نهم از آن ،بسیار غیر منصفانه بود ، چه ماهواره ی امید ، حاصل تلاش چندین و چند ساله ی محققین در طی دولت های پیشین بود ، نه فقط دستاورد دولت نهم ! دیروز نیز که سخنرانی پرزیدنت را از تلویزیون ملی ، دنبال می نمودیم ، یک چیز برایمان جای سوال داشت ، ایشان در یک اقدام کاملا تبلیغاتی در ذکر آمار و ارقام ، ابتدا آمار سال ۱۳۵۷ ، سپس آمار سال ۱۳۸۳ و در نهایت آمار امسال را مطرح می نمودند . صد البته اگر سال ۱۳۸۳، فلان تولید ما ۱۰۰ بود و الان ۲۰۰ است ،همه و همه نتایج زیر ساخت هایی است که در همان سالها کلنگش را زده اند و به عبارتی ، دیگران کاشتند و ما خوردیم !
اما از دانشگاه و کار به سادگی می گذرم چون کار همیشه بوده و هست ! فقط اینکه در هفته ی گذشته ، رییس عزیزمان که خیلی دوستش داریم ،به عنوان رییس واحدی بهتر و بزرگتر انتخاب شد و رفت ! البته نه به همین سادگی که گفتم ، چون هر چند در حضورش اشکی نریختیم ، اما کلی در غیابش غصه خورده و گریه و زاری کردیم ! دل خیلی ها برایش تنگ می شود و بعضی ها هم از رفتنش خوشحال شدند ! اما آنچه مهم است ، این است که در طی دو سالی که گذشت ، با در نظر گرفتن همه ی پستی و بلندی ها ، او نقش خود را در پیشبرد اهداف واحد به خوبی ایفا کرد و نقش ماندگاری به جا گذاشت ! این چند خط تقدیم به او :
زندگی ، صحنه ی یکتای هنرمندی ماست ،
هرکسی ، نغمه ی خود خواند و از صحنه رود ،
صحنه ، پیوسته به جاست ،
خرم آن نغمه که مردم بسپارند به یاد .
"فریدون مشیری"
او بی شک از آن نغمه های به یاد ماندنی خواند ! امیدوارم همیشه موفق باشد !
برای کشف اقیانوس های جدید ، باید شهامت ترک ساحل آرام خود را داشته باشید ؛ این جهان ، جهان تغییر است ، نه تقدیر ! ( لئو تولستوی )
عجیب آنکه با خواندن جمله ی فوق ، بر آن شدم که از خانه بیرون دویده و اکتشاف را آغاز کنم ! احساس می کنم ،در هفته های اخیر ، کمی که چه عرض کنم ، تا حد زیادی ، جبری اندیشیده و نگریسته ام ! احساس می کنم ، آن شادی ذاتی و آن طبع شوخی که همیشه با آن مشکلاتم را پشت سر گذاشته ام ، در من ته کشیده بود ! خوب که نگاه می کنم ، می بینم ، خود مقصر بوده ام ! من همواره قادر بوده ام تقدیر خود را جور دیگری بنویسم ، چرا که نه ؟!!!
دو سه روزی هست که آن شادی ذاتی و امیدواری مطبوع به من بازگشته است ، همچون عزیزی که گم کرده بودم ، یافتن دوباره اش ، آرامشی نصیبم کرد که گفتنش در وصف نمی گنجد ! از صبح امروز ، این اندیشه در من هست که اگر بخواهم و با تمام وجود آرزو کنم ، روزی شاید دور ، زمانی شاید دیر ، می شود آنچه می خواهم ! این یقین که در من هست ، از آنجا نشات می گیرد که می دانم هیچ چیز و هیچ کس در زندگی ام بیهوده نیامده اند که بروند یا بمانند ، آمده اند ، همچون یک نشانه ، یک شهود ، راهی نمایانده و زان پس رفته یا مانده اند ! پس آن چه در یک ماه گذشته تجربه کرده ام ، بی شک و تردید ، ورق خوردن بیهوده ی کتاب سرنوشت نیست ، رقم خوردن آرام تقدیری است که خود می نویسم !
باراک حسین اوباما ، اینک آقای اول آمریکاست ! آقای پرزیدنت مجبوب آمریکایی ، دیروز در حضور بیش از ۱۳۰۰۰ نفر سوگند یاد کرد و دست در دست بانوی شکلاتی اش (که اینک بانوی اول آمریکاست ) و با بدرقه ی پرزیدنت های اسبق و همسرانشان ، از جمله بوش پدر ، بوش پسر ، کلینتون و کارتر ، و هزاران تن از سیاه پوستان مشتاق و هیجان زده ، پای پیاده ، عازم کاخ سفید شد ! تا برای اولین بار در تاریخ آمریکا ، سرزمین آزادی و تحقق رویاها (خودشان می گویند، گناهش هم به گردن خودشان !
) ، دست نیافتنی ترین رویای سیاهپوستان آمریکا را ، در دویست سال گذشته ، محقق نموده و تن سردمداران فرقه های نژاد پرست را در گور بلرزاند ! آری ! امروز اوباما ، برده که نیست هیچ ، آقای اول آمریکاست ! آقای اول ! او اینک به نوعی آقای اول دنیاست ! و در حال حاضر ، آقای اول قلوب آمریکاست !
تنها خواستم بگویم ، دارم با کار منفجر می شوم !
نظر به بازگشت قریب الوقوع تاج سرمان ، مادر شوهر نازنین و پدر شوهر عزیزمان ، از سفرهای متوالی داخلی و خارجی (که روی مارکو پولوی فقید مرحوم را هم سفید کرده اند !![]()
) ناچاریم ، پس مانده های ۲ ماه زندگی بی قیدانه و کولی وار خود و سامان را ، که در اطراف و اکناف اندرونی و بیرونی منزل عزیزان در حال رجعت ، پراکنده است ، جمع آوری نموده و سر و سامانی به امورات منزل دهیم ! عملیات پاکسازی ، که دیروز از منزل شخصی مان ، واقع در طبقه ی دوم منزل مادر شوهر عزیز ، آغاز گشته ، همچنان ادامه دارد و امروز کلیه ی نیروها برای پاکسازی شریان های حیاتی طبقه ی اول (منزل مادر شوهر) و در واقع منطقه ی مصیبت زده و بحرانی اصلی ، بسیج خواهند شد ! ![]()
صبا (کوزت)![]()
گزارشگر شما از خط مقدم جبهه های نبرد نظافت علیه کثافت !!!!!!
پانوشت۱ : از دیروز در این اندیشه ایم ، که ما چگونه در این خانه ، زندگی می کردیم ؟![]()
![]()
پانوشت۲ : نکته آنکه امروز غروب ، پس از فروکش نمودن بحران ، عازم دندانپزشکی خواهیم شد تا روند مصیبت هایمان کامل شود !![]()
گاه که عمیقا می خواهیم با کسی باشیم ، تنهایمان می گذارند ! و آن زمان که ، به شدت ، به تنهایی نیازمندیم ، دست از سرمان ، بر نمی دارند ! امان از دست آدم ها ... !
سهم من ، سهم تو ، سهم ما ! اصلا آیا سهم ما را درست حساب کرده بودند ؟ نکند آن وسط ، یکی ، سهم خودش را با سهم من ، عوض کرده باشد ؟ نکند وسط آن شلوغی ، یکی ، سهم ما را خورده باشد ؟ شاید هم ، سهم ما ، همین بود ! شاید همیشه ، ویژگی ما آدم ها این باشد که مرغ همسایه را ، غاز ببینیم ! اما خودمانیم ، گاهی ، واقعا ، مرغ همسایه ، غاز است و خودش نمی داند ! ![]()
برای اینکه امانتدار باشم ، می گویم ! این مطلب پی نوشتی است ، بر آخرین پست سودابه ی عزیز ، که عنوان هم ندارد !
سرریز شدن حس غریب جنون در من ، تازگی ندارد ! دیرگاهی است که ، دریافته ام ، مجنونم !
هر روز ، سرشارتر ! هر روز ، تشنه تر ! هر دم ، عاقل تر ! هر آن ، دیوانه تر ! من جمع اضدادم ! به کجا خواهم رفت ؟ تا کجا خواهی آمد ؟ تا کی ...؟ تا چند ...؟ به من بگو ... !!! دیوانه ترم کن ! مجنون تر !
تصمیم گرفته بودم در این مورد چیزی ننویسم ، اما هنوز دردی در من هست ، درد انسان بودن ! لاجرم می نویسم شاید مرهمی باشد! هر چند ، بیشتر ، نوشدارویی را ماند ، پس از مرگ سهراب ! می نویسم برای کودکان بیگناه غزه ! حق با کیست ؟ نمی دانم ! نه اینکه ندانم ، نه ! می دانم ! و آنچه می دانم ، به کودکان بیگناه غزه کمک نمی کند تا از گلوله و بمب و موشکی که همچون نقل و نبات بر سرش می ریزند ، بگریزند ! کودکان غزه را امروز ، اگر جانی باشد ، پایی برای دویدن ، دستی برای نقاشی کشیدن ، روحی برای بازیگوشی و نایی برای زندگی نیست ! کودکان غزه امروز غمگینند ! آیا خداوند ، اشک کودکان غزه را نمی بیند ! خدایا ! خدای من ! به نیم نگاهی دل کودکان غزه را روشن کن ! دل ما را ! که دیرگاهی است ، چشممان ، به بی غیرتی انسانیت ، روشن شده است !
چقدر دلم می خواست در یک فانوس دریایی زندگی کنم ،دقیقا وسط امواج خروشان ! در یک جزیره ی کوچک صخره ای ! دور از ساحلی که محل آمد و شد مردمان باشد ! وتنها وسیله ی ارتباطیم با دنیای خارج ، نور تند و چشمگیر فانوسم باشد ، در شب های وهم آلود دریا ! بیزار نیستم از جمعیت و مردمان ! نه ! تنها ، گاه نیش تیز تفکرات و طعنه های پست و آلوده شان ،چنان می آزاردم که ترجیح می دهم ، به تنهایی خو کنم ! در تنهایی بیندیشم ! با تنهایی خویش همکلام شوم و بس ! حس ناب خداگونه ای دارد تنهایی ! در تنهایی ، تو هستی و تو ، تنها تو ! تنهایی خوب قادر است میان تو ، توی ظاهری ، و آن معنویت مستور ، آن توی پشت حجاب ، داوری کند ! در تنهایی ، گویی اتحادی شکل می گیرد از درون و برون ! اتحادی که در آن می توانی با صدای بلند بیندیشی ! آن طور که می اندیشی ، زندگی کنی ! در تنهایی خودت هستی و خودت ! بی هیچ شایبه ای ، بی هیچ آلایشی ! آن تویی که از همه مخفی است ، فرصت برون فکنی می یابد ! آن توی در بند ! در آن ساحل صخره ای شاید بتوان با روحی برهنه زندگی کرد ! روحی بی غبار ، روحی بی ترس اغیار ، شاید حتی روحی سهل انگار !
دلگیرم ، می دانم و نمی دانم چرا !
پاورچین پاورچین ،
کسی می آید !
سرکی می کشد از پنجره ی خانه ی دل !
و تو دل می بندی ، به نگاهی ، سرکی !
ناگهان می بینی ،
صاحب ِ خانه شده !
و تو سرشار سرور ،
نغمه پرداز دل او شده ای !
صبا ، زمستان ۸۷
آنچه نوشتم ، شعر نمی خوانمش و ترانه نمی دانمش ، تنها توصیف حسی بود بهاری ، در آغازین روزهای زمستان ۸۷ ،که لبریز سرورم کرد !
من تو باشم ، تو ، پای تا سر تو
زندگی گر هزار باره بود
بار دیگر تو ، بار دیگر تو
...
آری آغاز دوست داشتن است
گرچه پایان راه نا پیداست
من به پایان دگر نیندیشم
که همین دوست داشتن زیباست
فروغ فرخزاد
آپ ننمودن وبلاگمان متضمن دلايل چندي است كه شرح پاره اي از آن دلايل ، به اختصار در زير آمده است :
- همان مساله همواره مجهول كاليبر كما في السابق !
- خستگي مفرط و مردگي مزمن !!
- دلمشغولي هاي معلوم الحال و مجهول الهويه !!!
- تعمق و تدبر در تقدير و سرنوشت خود و ساير افراد !!!!
- و دلايلي از اين دست ...
هميشه فكر مي كردم خودم را خيلي خوب مي شناسم ، ديدارها و ملاقات هاي روزمره ام همه از روي حساب و برنامه ريزي شده بود ، مي دانستم چه مي خواهم و چگونه بايد آن را به دست آورم ، نقاط ضعف و قدرت دوستان ، دشمنان و رقبايم را مي شناختم و خوب مي دانستم از چه اجتناب كنم و بر چه پافشاري نمايم ! اين روزها اما ... !!! در تلاشم دنيايم را دوباره سر و سامان دهم ، اما در اين دنياي تازه ، تمام اصول اثبات شده ي زندگيم ، نا كارآمد و بي مصرف مي نمايند و من همچون جانبداران هندسه ي اقليدسي ، پس از اثبات خدشه ناپذير نقيض اصل توازي اقليدس ، در پي درك شهودي تازه از انحناي فضا هستم !!!
پيوست: باور بفرماييد من ديوانه نشده ام ! ![]()



