تبليغاتX
ردپای باران
 

و تفاوت هاست ، از قهرمانی تا پهلوانی !

+ نوشته شده توسط صبا در سه شنبه بیست و یکم مهر 1388 و ساعت 8:18 قبل از ظهر |
در پاسخ به حالا ... و کامنت هایش در پست ادب مرد به ز دولت اوست و رای سبز ما :

الا ایحال مرحمت بسیارتان ، نهادن سه فقره کامنت طی یک بازدید ، در این وانفسای بی بازدیدی موجب امتنان خاطر شد !!! از آنجا که ما کلا پس از انتخابات دو پست بیشتر مرقوم ننموده بودیم که آن هم نه از لحاظ ادبی و نه از لحاظ مدنی ، ارزش و اعتبار خاصی نداشت ،متعجبیم که  شائبه ی عوامفریبی مان چگونه به ذهن آن برادر / خواهر عزیز خطور نموده است ! باری ، قصوری اگر بوده ، دوستان و منتقدان و دشمنان خونی به بزرگی خود بر ما ببخشایند ! ور نه گردن ما باریک تر از مو ...! امید آنکه در پیشگاه آفریدگار ، همه ی عوامفریبان رسوا و به اشد مجازات دنیوی و اخروی محکوم گردند ! و هزار امید و آرزو که من و شما در زمره ی آنان نباشیم !

و خداوند ما را با امیر دادپرور و داد گستر رستگاران ، حیدر کرار ، محشور نماید . آمین !

+ نوشته شده توسط صبا در دوشنبه نوزدهم مرداد 1388 و ساعت 11:57 قبل از ظهر |

همچنان ، سکوت اختیار کرده ایم !


+ نوشته شده توسط صبا در سه شنبه شانزدهم تیر 1388 و ساعت 1:13 بعد از ظهر |
پیامک ها : مسدود ،

سایت ها : فیلتر ،

هاتبرد : پارازیتی ،

احمدی نژاد : رییس جمهور !

بازی خوردیم ! همچون همیشه ...

+ نوشته شده توسط صبا در شنبه بیست و سوم خرداد 1388 و ساعت 8:45 قبل از ظهر |

   من  باور دارم ،  هر آنچه موسوی گفت ، در آن مجادله ی ۱۳ خرداد ، حقیقت محض بود ! و صد حیف ! صدها حیف !  کاش به جای مطرح کردن ۵۰ مورد قانون گریزی و خدشه دار کردن شرافت ملت ایران توسط دولت نهم ، تنها چند مورد می گفت مستند بر اسلاید و آمار و نظرات کارشناسی ! آنچه از کاندیدای خود انتظار داشتم ، همانا ، آمار کارشناسی شده ی دشمن کوب و فیلم و اسلاید تناقضات گفتار و کردار رقیب بود که عدم وجودش نقطه ضعفی بزرگ در مناظره - مجادله ی ۱۳ خرداد بود . با تمام این اوصاف ، احمدی نژاد که آرامشش را در اواخر مناظره از کف داده  و این خود کاملا از حرکات عصبی لب و لرزش پره های بینی اش مشهود بود ، به دست خود ، شکست خود ، فراهم آورد ! حمله ی مستقیم وی به هاشمی ، ناطق ، کرباسچی و سایرین غایب ، آنچنان به دور از اخلاق بود که می توان از  آرایی که جسارت رییس جمهور ، برایش به ارمغان می آورد ، صرف نظر کرد !  در مقابل ، نجابت و صداقت میر حسین محبوب ما ، تا حد زیادی جبران "چیز گفتن" هایش را کرد و شاید تیر خلاص این مناظره آن هنگام بر پیکر رییس جمهور خورد که به آن صورت بچه گانه پرونده ی خانم رهنورد را به همسرش نشان داد ، زهرا رهنوردی که مجسمه ی نرگس عاشقان در میدان مادر تهران ، گواه هنر و تحصیلاتش می باشد .

آنچه برای من در مناظره ی نخست وزیر پیشین و رییس جمهور کنونی جالب توجه بود  ، زیر سوال رفتن کل ۳۰ سال گذشته مان ، با زیر سوال بردن سرمایه های  ۳۰ ساله ی انقلاب بود ،  من ِ نسل سوم انقلاب ، که سنم به انقلاب قد نمی دهد و از جنگ تنها خاطره ی مبهم غول ِ بد ِ آدم خواری به نام صدام ، در ذهن دارم و  عمامه ی سیاه امام ، بر پیکر سفید پوشش در روز  ۱۴ خرداد ۱۳۶۸ ، پررنگ ترین خاطره ام از اوست ، می اندیشم چگونه می توان در چشم بر هم زدنی ، به کلامی اینچنینی ، ناگهان هر آنچه در طی سالیان ساخته ایم  ، در نگاه همگان شکسته و آوارش کنیم ؟!!!

   و به راستی که:  " قدرت ، اصالت نیست ، فرهنگ می خواهد! "

  

+ نوشته شده توسط صبا در شنبه شانزدهم خرداد 1388 و ساعت 11:40 قبل از ظهر |
من اگر برخیزم ،

 تو اگر برخیزی ،

همه بر می خیزند ! 

                                    " حمید مصدق "

سبز می اندیشیم ! رای ما ، میر حسین !

 

+ نوشته شده توسط صبا در شنبه نهم خرداد 1388 و ساعت 9:47 قبل از ظهر |

   من در زمینه ی آفرینش و نظام هستی ، هرگز آدم مشکل داری نبوده ام ! شاید هم مشکلی بوده ام که بعدا دست و پا در آورده ام !

   قضیه این است که آنچنان به حکمت و نظم حاکم بر آفرینش معتقدم ، که می اندیشم حتی اختیار و تسلطم بر زندگی خویش ، باید در نهایت مرا به آن رسالت و تقدیر موعودم برساند ، عمیقا فکر می کنم که زنجیره ی حوادث  و روزمرگی ها ، آشنایی ها و جدایی ها ، تولدها و مرگ ها و در یک کلمه زندگی با این همه فریبندگی و شکوه ، حتی مثلا چشم در چشم شدن گذرا با غریبه ای در خیابان ، همین گونه بیخودی و باری به هر جهت نبوده است ، وگرنه چرا نگاهم به نگاه آن دخترک دانش آموز قفل نشد ؟  یا چرا آن پیرمرد پیزوری نگاهم نکرد ؟ 

   به همین دلیل مدتی است که  دنبال علل وقوع رخدادهای روزمره در زندگی ام می گردم ! و چراهای بسیار ، مرا محاصره کرده اند ! گاهی حیران حکمتش می شوم و گاهی نیز ، ناگزیر ، منتظر می مانم تا ببینم چه خوابی برایم دیده است ! جالب است که توجه به این ریزه رخدادها ، بینشم را تا حد زیادی گسترش داده و اعتقادم را راسخ تر نموده است !

    ... و خدا بزرگترین است  و مهربان ترین !

+ نوشته شده توسط صبا در پنجشنبه بیست و چهارم اردیبهشت 1388 و ساعت 9:43 قبل از ظهر |

***  به مادر گلم ،  به تمام معلم ها و اساتید نازنینم ، به آنها که افتخار شاگردیشان را نداشتم و به کسی که آرزوی شاگردیش را داشتم !  

روز معلم مبارک !


  کاملا بی ربط : هیجان انگیزتر از این نیست که همه منتظر آمدن و رسیدن کسی باشند تا حالت را بگیرند و تو بدانی که هرگز نخواهد آمد !

+ نوشته شده توسط صبا در شنبه دوازدهم اردیبهشت 1388 و ساعت 9:21 قبل از ظهر |

تهوع فرآیندی است شیمیایی، فیزیکی و روانی ! دلایل شیمیایی و فیزیکی اش به زیست شناسان و پزشکان مربوط شده و خارج از این بحث است ، اما پاره ای از دلایل روانی اش عبارت است از :

   دوستان احمق ، دشمنان زیرک ، انسان های غریزی اطراف انسان در محیط خانواده ، کار ،تاکسی و ...  ، احساس هالو شناخته شدن در اجتماع ، احساس زرنگی مفرط در آدم های گشاد همان اجتماع ، احساس خریت متکلمی که شما را چیز فرض نموده ،احساس مبرا بودن در مفسدِ متظاهری که شما را جهنمی بداند ، احساس آب زیر کاهی در کسانی که خودشان را دوستتان می خوانند ، احساس ترحم در کسی که دشمن خونی شماست ، احساس دانایی در کلاغ متکلمی که هیچ چیز حتی جهل خود رانمی داند ، احساس فهم در کسی که به نفهمی شهره ی خاص و عام است، احساس عشق در مترسکی که همه را ، چیز می بیند ، احساس نجابت در لاشی ترین آدم دنیا و ...

و شاید ، برای همین است که تهوع ، حس برتر روزگار ماست !

 

+ نوشته شده توسط صبا در یکشنبه ششم اردیبهشت 1388 و ساعت 2:24 بعد از ظهر |
قدیم ترها ، من یک غلطی کردم و یک شکری خوردم و پشیمانم ! و تازگی ها ،که باید یک غلطی بکنم و یک شکری بخورم ، نمی توانم !

چرااااااا ؟!!!

* در واقع در طی عمر پربرکتمان ، غلط ها کرده و شکرها خورده ایم ، تا آنجا که خداوند ، برای تنبه مان هم که شده ، دارد حالی از ما می گیرد ، اساسی ! چنان ، بر ما ببست راه شش جهتی ، که هیچ غلطی ، نتوانیم بکنیم و هیچ شکری ، نتوانیم بخوریم و آه از نهادمان برآید ! مادر و خواهر و عمه ی آن چینی های چشم بادامی که می گویند ۸ نشانه ی خوش شانسی است ! (در حال حاضر نه مادرم ، نه خواهر و نه عمه ) سالی که نکوست از بهارش پیداست ! احتمالا قادر متعال ، قصد نموده که در ۱۳۸۸ ، ما را ... !!! خدا به خیر کناد ۸/۸/۸۸ را !

** خدایا ! تو می دانی چه می گویم ! چه می خواهم ! و آگاهی ! از پنهان ترین گوشه های اندیشه ی نه چندان مطهرم ! و می بینی ! محفوظ ترین کنج  قلبم را ، که هنوز ، به داشتنت ، امیدوار است و به معجزه ، اعتقادی راسخ دارد ! مرا دریاب ! به معجزه ای ! نه همچون یدی بیضا یا دمی مسیحایی ! به معجزه ای این جهانی ! زمینی ! معجزه ای به کوچکی من و دنیایم ، به بزرگی تو و کائنات ! خدای من ... ! امروز که نیازمند آن بارقه ام ، امروز که ، ایمانم  ، بر روی پلی است ، باریک تر از مو ، همین امروز ، نه فردا ، خود را ، به من ، بنما ! خود را ، از من ، دریغ مکن !

+ نوشته شده توسط صبا در شنبه بیست و نهم فروردین 1388 و ساعت 1:15 بعد از ظهر |
*** اگر پست دیشب را خوانده اید که هیچ ، اگر نخوانده اید هم باید بگویم ،پست قبل گرفتار خود سانسوری و دیگر سانسوری ، از نوع اساسی شده و لاجرم احساساتمان بدین گونه تعدیل شد :

نیست در شهر ، نگاری ، که دل ما ببرد ؟!

   مهر کسی ، چو بر دل نشست ، آغاز و انجام واقعه ، چه توفیر می کند ؟  آری ،همه چیز از آنجا آغاز شد که مهرش بر دلمان نشست !!!

حافظ ار جان طلبد غمزه ی مستانه ی یار              خانه از غیر بپـــــــــــــــــرداز و بهل تا ببرد

+ نوشته شده توسط صبا در دوشنبه بیست و چهارم فروردین 1388 و ساعت 2:45 بعد از ظهر |
سرانجام ، با تاخیری ۱۹ روزه  سال نوی همه مبارک !

   فعلا علاوه بر آنکه زیر کار مدفون شده ایم ، رخوت بهاري نيز بر ما مستولي گشته است ! نتيجه آن كه ، به تناوب ميان عالم هپروت و كابوس كارهاي عقب مانده ، دست و پايي مي زنيم !  قيافه مان شبيه بچه خرس تپل و خواب آلودي شده كه به ضرب و زور مادر چاق و خرسش ، در جنگل گردش مي كند ! البته ، من ،  هميشه خرس هاي ورزشكار و سفيد قطبي را بيشتر از اين خرس تنبل هاي قهوه اي دوست داشته ام !   ولي خب بضاعتمان فعلا در همين حد است!!!

*** گربه ي نازنينم چند روزي گم شد ، حالا كه بازگشته ، يك چشمش بسته است و همه جايش زخم و زيل شده ! به عبارتي ، پيشي نازم منهدم شده !  امروز صبح ببر كوچولوي من ، فقط توانست بعد از يك هفته ، يك نعلبكي خامه بخورد ! هيچ چيز تاسف بارتر از اين نيست كه دوستان كوچك و بي آزارمان را ديگران اينگونه بيازارند ! خدا نيامرزد كسي را كه اين بلا را سرش آورده !!! ((( تلاش ها ي من و پدرم براي بهبودي مت مت ، گربه ملوسم ، ادامه دارد ! )))

+ نوشته شده توسط صبا در چهارشنبه نوزدهم فروردین 1388 و ساعت 2:3 بعد از ظهر |

   عاشق اين روزهايم ، عاشق گوش سپردن به صداي آرام تنفس بهار ، زير پوست اسفند ! عاشق تماشاي سپيدارهاي بلند قامتي كه آرام و خجالتي سبز مي شوند ! عاشق بيشه هاي كوچك حاشيه ي جاده ، كه سبزي و تازگي اش مرا مي برد به دنياي كودكي و مي كشاند به سرزمين خيال !

   بهار كه مي شود ، من ديوانه مي شوم ! لبريز مي شوم ! دلم ماهي قرمز و تخم مرغ رنگي مي خواهد ! دلم مي خواهد ، روز عيد ،  فاتح جنگ تخم مرغ ها شوم ! دلم از آن عيدي هاي آقاجان مي خواهد ! دلم كودكي مي خواهد ! دلم ، جستجويي دلاورانه براي يافتن ظرف آجيل ، مي خواهد ! دلم ، مادربزرگ مي خواهد !

   بهار ، اي فصل خيال انگيز ! اي آورنده ي بهترين ها ! باغچه ي كوچك آرزوهايم را به دستت مي سپارم تا به دم مسيحاييت ، سبزش كني ! سبز ! همچون گندم هاي مادرم ، كه آرام ، سبزتر از هر سال ، قد كشيده اند !

+ نوشته شده توسط صبا در شنبه بیست و چهارم اسفند 1387 و ساعت 1:12 بعد از ظهر |

  دوستان عزیزم ! به دلیل یک فقره تصادف شدید رانندگی ، یک عدد پای گچ گرفته ،گردن و دست ضرب دیده ، بدنی در هم کوفته و غم فقدان پراید نوک مدادی مان که هم اینک به شدت شبیه آکاردئون شده است ، مدتی غایب بودیم ! و تنها ، خود خدا می داند که عزراییل را جواب نموده ایم !  خواهشمندیم کم کاری و سر نزدنمان را به پای بی معرفتی مان ننویسید ! به زودی بر می گردیم !

+ نوشته شده توسط صبا در دوشنبه نوزدهم اسفند 1387 و ساعت 0:41 قبل از ظهر |

اگر بخواهم از اول بگويم ، این لینک را بخوانيد ! 

فاطمه رجبی: اصلاح‌طلبان تروریست‌اند و خاتمی ارزش ترور توسط مومنان را ندارد   

   با خواندن جوابيه ي دشمن كوب (بخوانيد گوشتكوب)خواهر عزيزمان ، حاجیه خانم فاطمه رجبي، به اين نتيجه رسيديم كه گويا از ابتدايش ، راه را عوضي آمده بوديم . ما را چه به سنگر  دانش و فرهنگ ؟ وقتي سنگر مستحكم آشپزخانه هست ! ما را چه به موشك كروز ، آنگاه كه گوشتكوب و ملاقه در گوشه ي مطبخ خانه مان ، خاك مي خورد ! ما از همين تريبون مي خواهيم ، گوشتكوب خود را به دهان ياوه گويان دين ستيز و از خدا بيخبري بكوبيم ، كه مي انديشند ، تا پايان اين تحقير ، ۱۲۰ روز بيشتر نمانده و راهي نيست ! ما از همين تريبون استفاده كرده و كفگير مسي مادر بزرگمان را ، حواله ي سر هر كسي مي كنيم ، كه نمي فهمد ، يا بايد همچون ما بينديشد و يا بايد بميرد ! ( همين الان يادم آمد كه در جهيزيه ي خود گوشتكوب ندارم فلذا مي شود از ملاقه ي مسي آش نذري مادر شوهر عزيز بهره برد!!! ) و صد البته نتايج ديگري هم گرفتيم كه به دلايل فوق امنيتي از افشاي ماحصل تفكراتمان معذوريم!  و تنها براي حاج آقای الهام ، صبر جزيل و جميل ، ميطلبيم از خداوند تبارك ! حقا شير مردي است ، در خور مسووليت هاي خطيرش ! او كه ، چنين زني ، تمكينش مي كند !!!   

   و اما بعد ... ! آقايان ! خانم ها ! شما را قسم مي دهم به جان عزيزانتان ! شما را قسم مي دهم به آينده ي فرزندانتان ! به آبرويتان ! مبادا گوشه اي بنشينيد و نياييد ! نيامدن ، همان و آمدن بعضي ها ، همان و آسفالت شدن تمام مجاري گوارشي ملت بزرگوار ما از دهان تا انتهای روده ها ، همان و همان كه همان !

+ نوشته شده توسط صبا در یکشنبه چهارم اسفند 1387 و ساعت 1:10 بعد از ظهر |

   آنها که ظاهر مرا دیده اند به خوبی می دانند که چگونه ام ! پر جنب و جوش ، کمی شیطان ! در محیط کارم بیشتر می شود گفت که ساده می پوشم و خیلی در بند تیپ و قیافه ام نیستم ، بیرون از محیط کار هم که اینقدر درگیر کار و زندگی شده ام که احتمالا همدوره ای هایم با دیدنم مرا نشناسند ! از این رو از اینکه بیخود به پر و پایم بپیچند متنفر و منزجرم !

   امروز ، یعنی در واقع ساعتی پیش ، در پی انجام کارهای حقوق و پس از مذاکره ای غیر رسمی با معاون محترممان ، در مورد تاریخ حذف و اضافه ، جهت انجام کار دانشجویان میهمان ، به اتاق کارمان باز گشتیم ، دانشجویی با ظاهری طالبانی ، درب اتاق را باز نموده و با خشم فرمودند : چه خوب اومدی ! ما با نگاهی به هیبتش و در نظر گرفتن سن و سال صغیرش و دقیقا بر خلاف روحیاتمان با لبخندی گفتیم : آقای محترم من در دانشگاه و مشغول انجام امور کارکنان بودم !  سرتان را درد نیاورم که با بی حرمتی هر چه تمام تر فرمودند وظیفه ات است ، ما هم گفتیم در مورد ساعات حضور و غیابمان به مافوقمان توضیح می دهیم ! در پی خروجش ، از یکی از همکاران نامش را جویا شده و در مورد رفتار بی ادبانه اش با معاون آموزشی صحبت کرده و با احترام به آنجا روانه ش کردیم ! لازم به ذکر است باز هم با بد دهنی فرمودند ، این جا را رییس  واحد امضا کرده و وظیفه ات است و احمدی نژاد گفته باید انجام دهید !!!!(حالا احمدی نژاد را از کجایش در آورد ، جزو همان موارد تاسف برانگیز است !) دقایقی بعد پرونده اش را همکاری آورد و گفت ، معاونت گفته اند پس از عذرخواهی کارشان را انجام دهیم ، دوباره صدایش کرده و منتظر ماندیم تا کمی شرمندگی در وجناتش ببینیم و توضیح دادیم که نامه ی شما تازه همین امروز به دست ما رسیده و تاخیر ، تقصیر ما نبوده و...  که ناگهان افاضه فرمودند : اول حجابت رو دُرُِس کن ، بعد حرف بزن !!! دوستانی که روحیات مرا می شناسند لابد می دانند که سکوتم تا چه اندازه برایم سنگین نشسته است ! تنها کاری که کردیم این بود که گوشی تلفن را برداشته و به معاون آموزشی شیوه ی عذرخواهی نوین ایشان را توضیح داده و گفتیم از ثبت نامشان معذوریم ! پس از کلی کولی بازی و عربده کشی ، به ما که داشتیم از بغض منفجر می شدیم ولی به روی مبارکمان نیز نمی آوردیم ، فرمودند چرا به همکار خود گفته ایم که درس ریاضی پیش را ارائه ننموده و اینکه خطاب عتاب آمیز ما به همکارمان موجبات رنجششان را فراهم کرده و ... ! خلاصه تشریفشان را بردند و معاون آموزشی گفتند که با انتقالی شان مخالفت کرده و همکار دیگری نیز به ایشان گفتند که بیخود کرده که به ما حرف ناروا زده و ... ! اما غرور جریحه دار شده ی ما را چه کسی مرهم می گذارد ؟ برای خودم متاسفم ، امروز صبح جهت انجام امور واحد خراب شده مان ساعت 6:30 صبح از خانه بیرون زده ام و معلوم نیست که کی بتوانم پاهایم را از کفش در آورم ، تمام فشار کاری که در واحد روی من هست یک طرف ، این افاضات هم یک طرف ! دلم می خواهد به همان فانوس دریایی نازنینم پناهنده شوم !!!

+ نوشته شده توسط صبا در سه شنبه بیست و نهم بهمن 1387 و ساعت 2:44 بعد از ظهر |

   اول عرض سلام و شرمندگی و تشکر !

   هفته ی گذشته ، هفته ی شلوغ و پلوغی بود ! از خبر اعلام حضور خاتمی در انتخابات و پرتاب امیدمان به فضا بگیرید تا بدبختی های ما جهت انتخاب واحد و ثبت نام دانشجویان  و این کمر درد لعنتی که امان ما را بریده است !

   از حضور خاتمی بگویم ،  مرحبا به غیرتش ، که آمد ، صد آفرین به جراتش ، که خطر شکستی تحمیلی را پذیرا شد و صد درود به او ، که خیلی ها ارزش کارش نمی دانند !

   از پرتاب امید به فضا نیز ، فقط می گویم ،بهره برداری اینچنینی دولت نهم از آن ،بسیار غیر منصفانه بود ، چه ماهواره ی امید ، حاصل تلاش چندین و چند ساله ی محققین در طی دولت های پیشین بود ، نه فقط دستاورد دولت نهم ! دیروز نیز که سخنرانی پرزیدنت را از تلویزیون ملی ، دنبال می نمودیم ، یک چیز برایمان جای سوال داشت ، ایشان در یک اقدام کاملا تبلیغاتی در ذکر آمار و ارقام ، ابتدا آمار سال ۱۳۵۷ ، سپس آمار سال ۱۳۸۳ و در نهایت آمار امسال را مطرح می نمودند . صد البته اگر سال ۱۳۸۳، فلان تولید ما ۱۰۰ بود و الان ۲۰۰ است ،همه و همه نتایج زیر ساخت هایی است که در همان سالها کلنگش را زده اند و به عبارتی ، دیگران کاشتند و ما خوردیم !

   اما از دانشگاه و کار به سادگی می گذرم چون کار همیشه بوده و هست ! فقط اینکه در هفته ی گذشته ، رییس عزیزمان که خیلی دوستش داریم ،به عنوان رییس واحدی بهتر و بزرگتر انتخاب شد و رفت ! البته نه به همین سادگی که گفتم ، چون هر چند در حضورش اشکی نریختیم ، اما کلی در غیابش غصه خورده و گریه و زاری کردیم ! دل خیلی ها برایش تنگ می شود و بعضی ها هم از رفتنش خوشحال شدند ! اما آنچه مهم است ، این است که در طی دو سالی که گذشت ، با در نظر گرفتن همه ی پستی و بلندی ها ، او نقش خود را در پیشبرد اهداف واحد به خوبی ایفا کرد و نقش ماندگاری به جا گذاشت ! این چند خط تقدیم به او :

زندگی ، صحنه ی یکتای هنرمندی ماست ،

هرکسی ، نغمه ی خود خواند و از صحنه رود ،

صحنه ، پیوسته به جاست ،

خرم آن نغمه که مردم بسپارند به یاد .

                                                                    "فریدون مشیری"

او بی شک از آن نغمه های به یاد ماندنی خواند ! امیدوارم همیشه موفق باشد !

+ نوشته شده توسط صبا در چهارشنبه بیست و سوم بهمن 1387 و ساعت 1:5 قبل از ظهر |

  برای کشف اقیانوس های جدید ، باید شهامت ترک ساحل آرام خود را داشته باشید ؛ این جهان ، جهان تغییر است ، نه تقدیر ! ( لئو تولستوی )

  عجیب آنکه با خواندن جمله ی فوق ، بر آن شدم که از خانه بیرون دویده و اکتشاف را آغاز کنم !  احساس می کنم ،در هفته های اخیر ، کمی که چه عرض کنم ، تا حد زیادی ، جبری اندیشیده و نگریسته ام ! احساس می کنم ، آن شادی ذاتی و آن طبع شوخی که همیشه با آن مشکلاتم را پشت سر گذاشته ام ، در من ته کشیده بود !  خوب که نگاه می کنم ، می بینم ، خود مقصر بوده ام ! من همواره قادر بوده ام تقدیر خود را جور دیگری بنویسم ، چرا که نه ؟!!!

   دو سه روزی هست که آن شادی ذاتی و امیدواری مطبوع به من بازگشته است ، همچون عزیزی که گم کرده بودم ، یافتن دوباره اش ، آرامشی نصیبم کرد که گفتنش در وصف نمی گنجد ! از صبح امروز ، این اندیشه در من هست که اگر بخواهم و با تمام وجود آرزو کنم ، روزی شاید دور ، زمانی شاید دیر ، می شود آنچه می خواهم ! این یقین که در من هست ، از آنجا نشات می گیرد که می دانم هیچ چیز و هیچ کس در زندگی ام بیهوده نیامده اند که بروند یا بمانند ، آمده اند ، همچون یک نشانه ، یک شهود ، راهی نمایانده و زان پس رفته یا مانده اند ! پس آن چه در یک ماه گذشته تجربه کرده ام ، بی شک و تردید ، ورق خوردن بیهوده ی کتاب سرنوشت نیست ، رقم خوردن آرام تقدیری است که خود می نویسم !

 

+ نوشته شده توسط صبا در شنبه دوازدهم بهمن 1387 و ساعت 12:43 بعد از ظهر |

   باراک حسین اوباما ، اینک آقای اول آمریکاست ! آقای پرزیدنت مجبوب آمریکایی ، دیروز در حضور بیش از ۱۳۰۰۰ نفر سوگند یاد کرد و دست در دست بانوی شکلاتی اش (که اینک بانوی اول آمریکاست ) و با بدرقه ی پرزیدنت های اسبق و همسرانشان ، از جمله بوش پدر ، بوش پسر ، کلینتون و کارتر ، و هزاران تن از سیاه پوستان مشتاق و هیجان زده ، پای پیاده ، عازم کاخ سفید شد ! تا برای اولین بار در تاریخ آمریکا ، سرزمین آزادی و تحقق رویاها (خودشان می گویند، گناهش هم به گردن خودشان ! ) ، دست نیافتنی ترین رویای سیاهپوستان آمریکا را ، در دویست سال گذشته ، محقق نموده و تن سردمداران فرقه های نژاد پرست را در گور بلرزاند ! آری ! امروز اوباما ، برده که نیست هیچ ، آقای اول آمریکاست ! آقای اول ! او اینک به نوعی آقای اول دنیاست ! و در حال حاضر ، آقای اول قلوب آمریکاست !

+ نوشته شده توسط صبا در چهارشنبه دوم بهمن 1387 و ساعت 10:29 قبل از ظهر |

  تنها خواستم بگویم ، دارم با کار منفجر می شوم !

  نظر به بازگشت قریب الوقوع تاج سرمان ، مادر شوهر نازنین و پدر شوهر عزیزمان ، از سفرهای متوالی داخلی و خارجی (که روی مارکو پولوی فقید مرحوم را هم سفید کرده اند !) ناچاریم ، پس مانده های ۲ ماه زندگی بی قیدانه و کولی وار خود و سامان را ، که در اطراف و اکناف اندرونی و بیرونی منزل عزیزان در حال رجعت ، پراکنده است ، جمع آوری نموده و سر و سامانی به امورات منزل دهیم ! عملیات پاکسازی ، که دیروز از منزل شخصی مان ، واقع در طبقه ی دوم منزل مادر شوهر عزیز ، آغاز گشته ، همچنان ادامه دارد و امروز کلیه ی نیروها برای پاکسازی شریان های حیاتی طبقه ی اول (منزل مادر شوهر) و در واقع منطقه ی مصیبت زده و بحرانی اصلی ، بسیج خواهند شد !

صبا (کوزت)

گزارشگر شما از خط مقدم جبهه های نبرد نظافت علیه کثافت !!!!!!

 

پانوشت۱ : از دیروز در این اندیشه ایم ، که ما چگونه در این خانه ، زندگی می کردیم ؟

پانوشت۲ : نکته آنکه امروز غروب ، پس از فروکش نمودن بحران  ، عازم دندانپزشکی خواهیم شد تا روند مصیبت هایمان کامل شود !

+ نوشته شده توسط صبا در سه شنبه یکم بهمن 1387 و ساعت 12:52 بعد از ظهر |

   گاه که عمیقا می خواهیم با کسی باشیم ، تنهایمان می گذارند ! و آن زمان که ، به شدت ، به تنهایی نیازمندیم ، دست از سرمان ، بر نمی دارند ! امان از دست آدم ها ... ! 

+ نوشته شده توسط صبا در پنجشنبه بیست و ششم دی 1387 و ساعت 1:43 بعد از ظهر |

   سهم من ، سهم تو ، سهم ما  ! اصلا آیا سهم ما را درست حساب کرده بودند ؟ نکند آن وسط ، یکی ، سهم خودش را با سهم من ، عوض کرده باشد ؟ نکند وسط آن شلوغی ، یکی ، سهم ما را خورده باشد ؟ شاید هم ، سهم ما ، همین بود ! شاید همیشه ، ویژگی ما آدم ها این باشد که مرغ همسایه را ، غاز ببینیم ! اما خودمانیم ، گاهی ، واقعا ، مرغ همسایه ، غاز است و خودش نمی داند !

برای اینکه امانتدار باشم ، می گویم ! این مطلب پی نوشتی است ، بر آخرین پست سودابه ی عزیز ، که عنوان هم ندارد !

+ نوشته شده توسط صبا در یکشنبه بیست و دوم دی 1387 و ساعت 2:21 بعد از ظهر |

سرریز شدن حس غریب جنون در من ، تازگی ندارد ! دیرگاهی است که ، دریافته ام ، مجنونم !

هر روز ، سرشارتر  ! هر روز ، تشنه تر  ! هر دم ، عاقل تر ! هر آن ، دیوانه تر ! من جمع اضدادم ! به کجا خواهم رفت ؟ تا کجا خواهی آمد ؟ تا کی ...؟ تا چند ...؟ به من بگو ... !!! دیوانه ترم کن ! مجنون تر !

 

+ نوشته شده توسط صبا در شنبه بیست و یکم دی 1387 و ساعت 2:9 بعد از ظهر |

    تصمیم گرفته بودم در این مورد چیزی ننویسم ، اما هنوز دردی در من هست ، درد انسان بودن ! لاجرم می نویسم  شاید مرهمی باشد!  هر چند ، بیشتر ، نوشدارویی را ماند  ، پس از مرگ سهراب ! می نویسم برای کودکان بیگناه غزه ! حق با کیست ؟ نمی دانم ! نه اینکه ندانم ، نه ! می دانم ! و آنچه می دانم ، به کودکان بیگناه غزه کمک نمی کند تا از گلوله و بمب و موشکی که همچون نقل و نبات  بر سرش می ریزند ، بگریزند ! کودکان غزه را امروز ، اگر جانی باشد ، پایی برای دویدن ، دستی برای نقاشی کشیدن ، روحی برای بازیگوشی و نایی برای زندگی نیست ! کودکان غزه امروز غمگینند ! آیا خداوند ، اشک کودکان غزه را نمی بیند ! خدایا ! خدای من ! به نیم نگاهی دل کودکان غزه را روشن کن ! دل ما را ! که دیرگاهی است ، چشممان ، به بی غیرتی انسانیت ، روشن شده است !

+ نوشته شده توسط صبا در یکشنبه پانزدهم دی 1387 و ساعت 9:47 بعد از ظهر |

   چقدر دلم می خواست در یک فانوس دریایی زندگی کنم ،دقیقا وسط امواج خروشان ! در یک جزیره ی کوچک صخره ای ! دور از ساحلی که محل آمد و شد مردمان باشد ! وتنها وسیله ی ارتباطیم با دنیای خارج ، نور تند و چشمگیر فانوسم باشد ، در شب های وهم آلود دریا ! بیزار نیستم از جمعیت و مردمان ! نه ! تنها ، گاه نیش تیز تفکرات و طعنه های پست و آلوده شان ،چنان می آزاردم که ترجیح می دهم ، به تنهایی خو کنم ! در تنهایی بیندیشم ! با تنهایی خویش همکلام شوم و بس ! حس ناب خداگونه ای دارد تنهایی ! در تنهایی ، تو هستی و تو ، تنها تو ! تنهایی خوب قادر است میان تو ، توی ظاهری ، و آن معنویت مستور ، آن توی پشت حجاب ، داوری کند ! در تنهایی ، گویی اتحادی شکل می گیرد از درون و برون ! اتحادی که در آن می توانی با صدای بلند بیندیشی ! آن طور که می اندیشی ، زندگی کنی ! در تنهایی خودت هستی و خودت ! بی هیچ شایبه ای ، بی هیچ آلایشی ! آن تویی که از همه مخفی است ، فرصت برون فکنی می یابد ! آن توی در بند ! در آن ساحل صخره ای شاید بتوان با روحی برهنه زندگی کرد ! روحی بی غبار ، روحی بی ترس اغیار ، شاید حتی روحی سهل انگار !

دلگیرم ، می دانم و نمی دانم چرا !

+ نوشته شده توسط صبا در چهارشنبه یازدهم دی 1387 و ساعت 1:30 بعد از ظهر |
گاه ، 

پاورچین پاورچین ، 

کسی می آید ! 

سرکی می کشد از پنجره ی خانه ی دل !

و تو دل می بندی ، به نگاهی ، سرکی !

ناگهان می بینی ،

صاحب ِ خانه شده !

و تو سرشار سرور ،

نغمه پرداز دل او شده ای !

                                                                صبا ، زمستان  ۸۷

 

آنچه نوشتم ، شعر نمی خوانمش و ترانه نمی دانمش ، تنها توصیف حسی بود بهاری ، در آغازین روزهای زمستان ۸۷  ،که لبریز سرورم کرد !

 

+ نوشته شده توسط صبا در سه شنبه دهم دی 1387 و ساعت 9:33 قبل از ظهر |
دانی از زندگی چه می خواهم
من تو باشم ، تو ، پای تا سر تو
زندگی گر هزار باره بود
بار دیگر تو ، بار دیگر تو
...    
آری آغاز دوست داشتن است
گرچه پایان راه نا پیداست
من به پایان دگر نیندیشم
که همین دوست داشتن زیباست 

                                                    فروغ فرخزاد     

+ نوشته شده توسط صبا در چهارشنبه چهارم دی 1387 و ساعت 9:58 قبل از ظهر |

   آپ ننمودن وبلاگمان متضمن دلايل چندي است كه شرح پاره اي از آن دلايل ، به اختصار در زير آمده است :

             - همان مساله همواره مجهول كاليبر كما في السابق !

             - خستگي مفرط و مردگي مزمن !!

             - دلمشغولي هاي معلوم الحال و مجهول الهويه !!!

             - تعمق و تدبر در تقدير و سرنوشت خود و ساير افراد !!!!

             - و دلايلي از اين دست ...

   هميشه فكر مي كردم خودم را خيلي خوب مي شناسم ، ديدارها و ملاقات هاي روزمره ام همه از روي حساب  و برنامه ريزي شده بود ، مي دانستم چه مي خواهم و چگونه بايد آن را  به دست آورم ، نقاط ضعف و قدرت دوستان ، دشمنان و رقبايم را مي شناختم و خوب مي دانستم از چه اجتناب كنم و بر چه پافشاري نمايم ! اين روزها اما ... !!! در تلاشم دنيايم را دوباره سر و سامان دهم ، اما در اين دنياي تازه ، تمام اصول اثبات شده ي زندگيم ، نا كارآمد و بي مصرف مي نمايند و من همچون جانبداران هندسه ي اقليدسي ، پس از  اثبات خدشه ناپذير نقيض اصل توازي اقليدس ، در پي درك شهودي تازه از انحناي فضا هستم !!!

پيوست: باور بفرماييد من ديوانه نشده ام !

+ نوشته شده توسط صبا در دوشنبه دوم دی 1387 و ساعت 12:37 بعد از ظهر |
    صرف پاره ای از افعال و قیود زبان چون شکر پارسی هم ، برای ما معضلی شده است ، همکاران هم که سوتی تر از ما ! خلاصه چه می شود گفت ، وقتی همکار نازنینی در کمال جدیت می فرمایند :" شما باید از اوناتون رو به من بدین " ، آن هم به چه کسی ؟!!!

+ نوشته شده توسط صبا در پنجشنبه بیست و هشتم آذر 1387 و ساعت 3:27 بعد از ظهر |
غدیر ، عید بزرگمرد اعصار ، حیدر کرار ، بر شما مبارک

غدیری داشتیم امسال ، دیدنی و شنیدنی !

   علی را چاهی بود که در آن بگرید ، همان چاه را هم از ما دریغ کردند . چاره ای نیست گاهی ، جز سوختن و ساختن ! به او اقتدا می کنیم  !

+ نوشته شده توسط صبا در پنجشنبه بیست و هشتم آذر 1387 و ساعت 9:12 قبل از ظهر |