تبليغاتX
ردپای باران


   اول وقت برای انجام کاری مربوط به دانشگاه، به بانک رفته بودم. این ساختمان مدیریت امور شعب بانک ملی در چهار راه گلسار، به ویژه طبقه پنجمش که بخش انفورماتیک باشد، محیط کاری بسیار اغوا کننده است. یک آرامش و نظمی بر آن حاکم است که آدم دلش می خواهد در یک چنین جایی کار کند. شخصا از کار در بانک خوشم نمی آید. بانک که می گویم منظورم همان شعبه های شلوغ و پر سر و صدایی است که همیشه سعی داشته ام، کمتر گذرم به آن ها بیفتد. تصور آن همه آدم که می آیند و می روند، برای من که تمام شش سال زندگی کاری خود را در محیط نسبتا آرامی گذرانده ام، غیر قابل تحمل است. البته کار من هم در طی این سال ها فراز و نشیب های بسیاری داشته است و خوب بعد از شش سال، دست تنها بودن در یک اداره، دیگر می شود گفت به کارم سوار شده ام. ولی این دایره امور انفورماتیک، با همه آن چه از بانک در ذهن داشته ام، تفاوت دارد. دفعه قبل هم، دو سه سال قبل که اولین بار پا در آن ساختمان گذاشتم، همین حس به من دست داد. همان وقت هم دلم خواست که ای کاش در چنین محیطی کار می کردم. برخورد دست اندرکاران دایره انفورماتیک نیز، همیشه این حس را در من تقویت کرده است که در محیطی آرام و بی دغدغه و سرشار از تفاهم کار می کنند. شاید هم به واقع این طور نباشد ولی از آن چه من در طی آمد و شدهای محدودم به این ساختمان دیده ام، این گونه برداشت می کنم که محیط کار آرام و معرکه ای دارند. کلا در تمام ادارات و سازمان ها، قسمت انفورماتیک و رایانه محیط شاد و شنگولی است. در این جا اما من به تنهایی و با این همه استرس، نمی توانم آن شادی و شور خاص بچه های کامپیوتر را حفظ کنم. هر چند احساس می کنم، سرانه شادمانی و نشاط، در این بخش از اداره ما نیز، به رغم تنها بودنم، بیش از سایر قسمت هاست.

   پس از اتمام کارهایم در بانک، تصمیم گرفتم سنت شکنی کرده و از راه های کم تردد بین شهرها که دقیقا از میان شالیزارها، بیشه های سرسبز و روستاهای کمتر دیده شده می گذرد، سر کار، بروم. با انتخاب مسیری بین پیربازار و صومعه سرا، تصمیم را عملی کردم. صدای ضبط ماشینم را بالا بردم، شیشه های ماشین را پایین کشیدم و به جاده های زیبای روستایی زدم. سبز و پر طراوت، زندگی به آرامی جریان داشت. هیچ کس از من سبقت نمی گرفت و خودم نیز بی شتاب و آرام در جاده می راندم. دخترکی نوجوان یا شاید هم جوان، راه کوتاه و سنگفرشی را بین خانه و جاده، رُفت و روب می کرد. راه باریک و کوتاهی بود، شاید سه یا چهار متر، که در میان بوته های رز محصور بود. کمی دورتر پسرک جوانی، یواشکی از آن سوی پرچینی از بوته های گل سرخ، دخترک را می پایید. در ذهنم داستان عاشقانه ای برایشان ساختم. شاید به راستی عاشق بودند و یا شاید من خیلی تحت تاثیر عطر گل های رز صورتی و نسیم اردیبهشت گیلان هستم. هوا، هوای عاشقی بود. من هم خود را بی نصیب نگذاشتم و سعی کردم یک سواری عاشقانه با خودم را، در آن جاده زیبا تجربه نمایم. لاک پشت های خنگولی که هرسال، در همین فصل، در تمام جاده ها، بین شالیزارهای گیلان در ترددند و جمعیت کثیری از آن ها زیر چرخ ماشین رانندگان عجول، خرد و خاکشیر می شوند، به وفور در جاده دیده می شدند. هدف آن ها را از این جا به جایی های احمقانه، بین شالیزارهای دو طرف جاده نمی فهمم.  برای لاک پشت ترسویی که هنگام فرمان گرفتنم برای  له نکردنش، سر به درون لاکش برد، داستانی ساختم. با خود گفتم شاید معشوقی داشته که احتمالا زیر چرخ ماشین ها له شده و به خانه بر نگشته است. چند روزی منتظرش مانده و حالا شال و کلاه کرده که مزارع آن سوی جاده را پی معشوق بگردد. او را پیدا نخواهد کرد، شاید در این غم بمیرد. شاید هم لاک پشت عاشق دیگری پیدا شود و جای یار گم شده را بگیرد. دنیا برای لاک پشت های کوچک شالیزار، جای خیلی امنی نیست، ولی باز هم، هر سال آن ها همین چرخه را تکرار می کنند. تا ابد، هر بهار، هر اردیبهشت، همین گونه خواهند بود.

    بگذریم، فاز غمی که برداشته ام حس صبح امروز نبود. نام روستاهای گیلان، عجیب و زیباست. بعضی هیچ مفهومی در ذهن تداعی نمی کنند و برخی دیگر، آدم را وسوسه می کنند که از همان جاده دورافتاده به فرعی خاکی دیگری بپیچد و همین طور برود تا بفهمد که چقدر این روزها زندگیمان را سخت کرده ایم. از کنار روستایی گذشتم که نرگستان نام داشت. نرگستان، زیبا و با مسما. در نهایت به کوره راه پر درخت و شادی پیچیدم که تابلوی صومعه سرا به سویش اشاره می کرد. پیرزنی نرم نرمک، آوازخوان و آفتاب سوخته، پیش می آمد. به من و پراید نوک مدادیم لبخند زد. عاشق آن لثه های بی دندان و صورت چروک خورده اش شدم. کمی جلوتر تابلوی بزرگی زده بودند که مثلا به زودی در این محل یک باغ گوجه سبز احداث می شود. یک باغ آلوچه در کوره راهی مهجور. جان می دهد که یک زیر انداز و فلاسک چای برداری و با کتابی در آن اطراق کنی. احتمالا بچه های روستا از دیوارهای نه چندان بلندش به هوای آلوچه خوردن بالا می آیند. دست های نوچ و سر و کله خاک و خُلی شان، هنگام فرار، باید دیدنی باشد. 

   با خود اندیشیدم، وقتی شغل نازنین و خوشمزه ای چون باغبانی باغ آلوچه امکان پذیر است، کدام جنون و درماندگی مرا به سوی شغل پردردسر و مزخرفم، هدایت کرده است. قبلا بارها گفته ام که می خواهم در دوره بازنشستگی، یک گلخانه داشته باشم. نمی دانم چرا همه چیز را این قدر سخت کرده ایم که برای داشتن باغچه کوچکی باید  بیست سال دیگر هم سگ دو بزنم. اگر دار و ندارم را بفروشم و تکه زمینی پشت فلان کوه بگیرم تا باغچه کوچکی را سبز کنم و کنج عزلت بگزینم، احتمالا خودم هم به عقلم شک خواهم کرد. هر چند اگر دار و ندارم را هم بفروشم، قادر نخواهم بود تا کلبه کوچک و رویایی ام را پشت فلان کوه تهیه کنم. همه اش باید بابت قسط و قرض برود و با آن چه تهش خواهد ماند، شاید بتوان یک سفر دو سه روزه به ساحلی در کشورهای همجوار داشت. خدایا زندگی چه پیچیده و سخت شده، آن هم در حالی که می توانست بسیار زیبا و دلپذیر باشد. عادت کرده ایم به سخت کردن زندگی، به افزودن گره ای بر گره های قبلی. 

   احساس می کنم دو سه هزار سالی دیر به دنیا آمده ام. من با همه تن پروری و علاقه ام به تکنولوژی هایی که آسایشی دروغین برای نوع بشر به ارمغان آورده اند، روح کولی واری دارم. همه اش احتمالا از عوارض ترانه کولی شکیراست که در تمام آن مسیر سبز و آرام، از بلندگوهای ضبط ماشینم به بیرون می ترواید. آری داشتم می گفتم، من به آن دوره پرشکوه انسان های باستانی، تعلق دارم. همان دوره ای که می شد، آرام بر سر تخته سنگی نشست و بدون آگاهی از قوانین فیزیکی حاکم بر طبیعت، از شکوه یک طلوع دلچسب یا غروب زیبا لذت برد. دوره ای که با جهل مطلق نسبت به حقایق طبیعی، می شد از بالا رفتن ماه در آسمان و ستاره باران شدن شب، لبریز سرور شد. همان وقتی که ماه، تکه سنگ بی آب و علفی سرگردان به دور زمین، در منظومه ای کوچک و بی هویت، از جهانی بزرگ و ترسناک نبود و بکارت پر شکوهش با گام های حقیر انسانی کنجکاو، زائل نشده بود. در واقع به شدت دلم می خواهد همچون  آدمیان خوشبختی که پر از جهل و بی سوادی، عاشقانه به ماه نگریسته اند و آن را الماسی درخشنده در آسمان شب، یافته اند، به ماه بنگرم و از سوال و هیجان لبریز شوم. دلم می خواست ندانم پشت آن کوه ها چیست یا جاده ها به کجا می رسند. چه لذتی داشت درهای آگاهی را به روی خود و دیگران گشودن. افسوس که در این صده ها و هزاره ها، اجدادمان، درهای دانش را، یکی پس از دیگری، گشودند و پرده های راز را کشیدند. تنها چیزی که عایدمان شد، درهایی است در دوردستِ کائنات، که هزینه دیدن و اکتشافشان در فضاپیماهای اختصاصی، سر به فلک می زند. گاه می اندیشم چه ناتوان و بدشانس بوده ایم که در این سال های میانی هزاره های قبل و بعد زاده شدیم. نه عطش یادگیری هزاره های پیشین هست و نه آسانی دسترسی هزاره های بعد. حتی در شمار هزاره ها هم، نسل سوخته ایم! 

   نمی دانم این طبیعت شاد و شنگول اردیبهشت، دچار هذیان و جنونم کرده یا خود از بیخ و بن دیوانه ام. خلاصه این که اردوی فکری و فلسفی ام با نمایان شدن میدان ورودی شهر مقصد، به پایان رسید. شاید فاز غم حاکم بر من نیز، از همان زمان رویت برج و باروهای جدیدِ شهر ِ کهنی که مقصد هر روزه ام است، شروع شد. التفاتی نا آگاهانه به این واقعیت ترسناک که حتی اگر راه دیگری را هم برگزینم، آخرش سر از همان خراب شده ی دیروزی در می آورم. آگاهی دردناکی از ناتوانی آن کاشفِ پر شکوهِ هزاره های گذشته و آینده، در گشودن راه جدیدی برای زندگی روزمره و ماشین وارش.

* آن "مسما" که می بینی و هنوز هم نمی دانم با سین یا صاد است یا با ث سه نقطه ی نازنین و کمیاب، حاصل همفکری مشترک دو تن از ساکنان این نقطه زمین، در قرن بیست و یکم است، که خودشان هم نمی دانند چگونه  از این مکان و زمان عجیب، سر در آورده اند! عاقبت بر سر سین تفاهم کردند، صبا و سحر!

** دیوانه شده ام، نه که صرفا جنون بهاریم عود کرده باشد، نه! دیوانه شده ام، به همان معنای واقعی کلمه.

*** دختر ِ دیوانه ات را دریاب...



+ نوشته شده توسط صبا در دوشنبه بیست و پنجم اردیبهشت 1391 و ساعت 1:31 بعد از ظهر |


   دو بار و قطعا تصادفی نیست...!

   درس امروزم، صبوری بود. صبوری و امیدواری تا آخرین لحظه! گاهی حتی پس از این که کاری را به خدا می سپارم، باز هم خود دست به کار می شوم، تلاش می کنم، حتی کمی تقلب می کنم که نتیجه توکلم، آنی بشود که خود می خواهم. خود خدا هم می گوید که از تو حرکت و از من برکت، همه همین طورند. هفته پیش، از خدایم، نشانه ای خواستم، بی ملاحظه و گستاخ، ضرب الاجلی هم برایش گذاشتم. امروز اما خودم دست به کار شدم، کمی که چه عرض کنم، کلی تقلب کردم، ولی در آن پنهانی ترین زوایای افکارم، یک صدای ضعیفی می گفت که اگر خدا بخواهد، می شود و اگر نخواهد، مهم نیست که تا چه حد تلاش کنم. علیرغم همه تلاش هایم، دیدم نمی شود که نمی شود. دیرم شده بود و تصمیم گرفتم، پافشاری بر خواسته ام را کنار بگذارم و همچون دختری حرف شنو، سرم به کار خودم باشد. با خودم گفتم، قسمت نیست و پافشاریم بیهوده است. آن وقت، دقیقا در همان لحظه، اتفاق افتاد. ناگهان دلم خواست به تمام این ها بخندم. در این که خدا با من می لاسد، تردیدی نیست و مطمئنم  آن چه را که می خواهم، او نیز برایم می خواهد. ولی هر بار نشانه اش را درست در آخرین لحظات می فرستد. در فکرم، او که نشانه هایش را دقیقه نود، به من عرضه می کند، احتمالا قصد دارد که اصل خواسته ام را در دقیقه صد و بیست و پیش از زدن سوت پایان، برآورده نماید! خیلی امیدوار کننده نیست ولی از هیچی، بهتر است! فکر کن صد و بیست ساله باشیم و بی دندان(!)، لقوه هم گرفته باشیم. شاید پوشک هم داشته باشیم. فقط فکر کن! خدای من، امیدوارم صد و بیست ساله بشویم.

   حسابی به کار خودم و خدا خندیدم. از آینه وسط، به عقب نگاه کردم، لبم به لبخندی شیطانی پیچ خورد و یادم آمد که قبلا هم این ها را تجربه کرده ام، عملا پشت فرمان قهقهه می زدم. هر چند کفه غم های این روزها سنگین تر است، ولی بسیار به آن زیباترین روزهای زندگی بیست و نه ساله ام، می مانند. گویی همه چیز از نو تکرار می شود و من جوانه زدن نیروی مرموزی را در خود حس می کنم. نیرویی که آن روزها نمی شناختم و نمی دانستم چیست، نیرویی که به شدت سرکوبش می کردم. این بار اما با شوق، جوانه زدنش را پس از زمستانی سخت، شاهدم. نیرویی که از تو پرم می کند، امیدوارم می کند، جوانم می کند و خنده بر لبم می نشاند. 

* فقط این که نمی دانم چرا نشانه هایم به شدت علاقه دارند خودشان را به من بکوبند.

** خیلی عجله داشتم و دقیقا در آخرین لحظه فهمیدم چه شده است. وگرنه تا این حد گستاخ نیستم که از نشانه های الهی پیشی گرفته یا خدای نکرده راه بر ایشان ببندم! 

*** نخند! داشتم بد و بیراه می گفتم و امیدوارم نشانه های الهی مودب تر از بنده عجول و بددهنی چون من باشند که البته امیدواری بیخود و بیهوده ای است!


+ نوشته شده توسط صبا در یکشنبه بیست و چهارم اردیبهشت 1391 و ساعت 8:57 بعد از ظهر |


   بعضی از ما آدم ها، اگر هم که خیلی بد و بیراهه رفته باشیم، دلمان پاک است. بد کردن و بیراهه رفتنمان، البته اگر که به واقع بد و بیراهه باشد، به عمد و اختیار ِ خودمان، انتخاب نشده است. و کم ِ کَمَش تمام تلاشمان را می کنیم که از بد کردنمان، آسیب کمتری به دیگران برسد. حتی حاضر می شویم عمری با یک تناقض ِ درونی ِ بزرگ، در وجود خود دست و پنجه نرم کنیم  و شادی معصومانه اطرافیان نه چندان بی تقصیرمان را، قربانی شادی و خودخواهی ِخود نکنیم. به شادی هایی کوچکِ پر اندوه و عذاب، تن می دهیم، هر لحظه از زندگی را برای خود زهر مار می کنیم، مرتبا به خود عتاب می کنیم تا متهم به نامردی و بی مرامی نشویم. به جای آن که دو روز دنیا را برای دل خودمان زندگی کنیم، بی هیچ گله ای، مسوولیتِ تلخ و سرنوشتِ تلخ تر از زهر را به دوش می کشیم و دم بر نمی آوریم.

    آن وقت عده ای بدذاتِ ملعون پیدا می شوند و ما را به خاطر چیزی که  اصلا تقصیر خودمان نبوده، قضاوت می کنند. هر دری و وری که دلشان خواست، به ما می گویند و این واقعیت که خود، چه موجودات متعفن و لجنی هستند و یا می توانند باشند، اصلا مهم نیست. اگر خدایی هست، که قطعا هست و اگر این دنیای مزخرفِ ما حساب و کتابی دارد، که حتما دارد، دلِ پاکِ ما گناهکارانِ بی تقصیر، رنجی که از شرایط ناخواسته مان می بریم و تلاشی که برای حفظ اصولِ انسانیمان می کنیم، تلاشی که خود بدترین و دردناکترین قسمت ماجرا است، همه باید جایی دستمان را بگیرد و اَجری مختصر داشته باشد. کجایش را نمی دانم، فقط می دانم که خدای خوب و مهربانمان، تاکتیک های عجیب و غریبی دارد و نسبت به مخلوقات مدعی و طلبکارش، دیپلماسی سهل انگارانه تری را برای گناهکارانی چون من، اتخاذ کرده است. 

   چندی پیش، با خدای خود، یک گفتمان دوستانه ی کاملا غیر منطقی و یک طرفه داشتم. به خدای نازنینم گفتم که حجتش را بر من تمام کند. از او خواستم با یک نشانه ی کاملا آشکار و قابل ِ درک برای ذهن ِ محدود و بشری ِ من، مشخص کند که آیا تمام آن چه که بارها خود را برایش ملامت کرده ام، از قصور و تزلزل شخصیت من و دیگری ناشی شده یا خواست و مرحمتِ او بوده است؟ و البته مصداق بنده ای فضول و طلبکار، یک بازه زمانی محدود و یک ساعته را برای نزول نشانه ی مورد نظر،  مشخص نمودم. امیدوار بودم با توجه به قوانین فیزیک و مکانیک و نظریه های پیچیده ی زمان و مکان، ظرف مدت سی یا چهل دقیقه، تکلیفم روشن شود. در آن چهل دقیقه، نشانه ای نیامد و کم کم به این نتیجه رسیدم که خداوند هیچ نقشی در وقوع این حوادث نداشته و همه چیز تقصیر تزلزلِ شخصیت ما آدم ها و زیاده خواهیمان بوده است. آن گاه ناگهان یک اتفاق عجیب و غیر منتظره افتاد. نشانه ی درخواستی ِ این بنده ی سراپا تقصیر، درست در آخرین دقایق باقیمانده از بازه ی زمانی در نظر گرفته شده و تقریبا کمی آن سو تر از  مکان مورد انتظار، خوش و خندان، درخشان و متعجب، ظاهر شد یا بهتر است بگویم که کم مانده بود، من و نشانه ی نازنینم، به هم کوبیده شویم! در واقع، اگر خود، پشت فرمانِ پراید نوک مدادیم نشسته بودم، باید پیاده شده و با نشانه ی مورد نظر، دست به یقه می شدم(!)، که البته آن هم خالی از لطف نبود.

   بسیار سپاسگزار خدای خوب و مهربانم هستم و باید بگویم اصلا انتظار نداشتم که خودش را برای خوش کردن دل ِ کوچکِ یک بنده ی بینوا و پاسخ دادن به او، به زحمت بیندازد. ولی خداوند، چیزی بیشتر از آن چه می خواستم، برایم فرستاد. دقایقی پس از رویت نشانه ی بی نقص و درخشانِ اول، آقای همسر که خود بی آن که بداند با رانندگی پُر حوصله و پُر ترمزش، مانع کوبیده شدنمان به نشانه ی شاد و شنگولم شده بود، شروع به صحبت کرد. با شک و تردید، خبری را که شنیده بود، برایم نقل کرد. آن چه که او گفت، نشانه ی دوم بود.   

   احتمالا خدای خوبِ من خیال کرده بود که وسواسم کار دستم بدهد و در نشانه ای چنان دقیق، شک کنم. شاید هم می خواست مطمئن شود که عقلِ عاجزم، قضیه را می گیرد و بنده ی پر سر و صدا و فضولش، شاخ ِ محبت را از او می کشد. خلاصه، سام گفت که شنیده است فلانی را فلان کرده اند. در مورد این که فلانی کیست و فلان شدنش چه ربطی به من دارد، باید بگویم، ایشان یکی از همان بندگان حقیری است که گهگاه توهم زده و به جای خدا می نشینند. همان یابوهایی که به خود جرات می دهند تا بی هیچ ترسی از خدا و بی اطلاع از  نیت ها و خواست های درونی آدم ها، قضاوتشان کرده و برایشان حکم صادر کنند. بگذار صادقانه بگویم که فلان شدنِ او را بارها از خدا طلب کرده بودم و امیدوارم  خبر ِ فلان شدنش، راست باشد. 

 

*تو هم شنیده ای روزهای خوبِ آن نامردی که به روزهای شادِ دیگران، رنگِ غم می زد، تمام شده است؟ خبرش راست است؟ اگر راست باشد، باید بگویم که دعاهایم اثر کرده است. هر چند بسیار بیشتر از این ها برایش خواسته بودم. بنشین و ببین!


+ نوشته شده توسط صبا در چهارشنبه بیستم اردیبهشت 1391 و ساعت 1:16 بعد از ظهر |

یکی بود، یکی نبود.

زیر گنبد کبود،

وقتی که خدا نبود، 

شایدَم بود، بود و خوابش برده بود،

ناخدایی، جا خدا نشسته بود.

قصه ها راست نبود.

دختر ِ قصه ی ما شاد نبود.

حالا اما دوباره،

یکی بود، یکی نبود.

زیر گنبد کبود،

خدا بود و خدا بود.

غیر ِ خدا، هیچ کس نبود.

ناخدایی رو که جاش نشسته بود،

از روی سکوی بلند افتخار،

با یه تی پا و به زور دَگَنَک،

زیر ِ پا انداخته بود،

خوب سزاشو داده بود.

تا خدا نشست دوباره سر ِ جاش،

یهویی، بهار اومد.

فرصتی شد تا دوباره قصه ها نوشته شَن.

قصه ها، راست شده!

دختر قصه ی ما، شاد شده.

قصه ی غصه ی اون که دم به دم،

دلِ کوچیک و تن ِ نحیفشو،

زیر ِ مشت و لگدِ غم می گرفت،

کم کَمَک، تموم شده.

با جوونه زدنِ گل ِ امید،

قصه ی دخترکِ شیرین زبونِ قصمون،

دوباره شروع شده.

قصه ای، که قراره شاد باشه.

قصه ی راستی که، حتما آخرش،

اون کلاغ ِ بینوای قصه ها،

می رسه به خونه ای که ناخدا،

تو تموم ِ قصه ها،

دریغ کرده بود اَزَش! 


صبا - هجدهم اردیبهشت ماه هزار و سیصد و نود و یک



+ نوشته شده توسط صبا در دوشنبه هجدهم اردیبهشت 1391 و ساعت 2:6 بعد از ظهر |


   گفته بودم که دلم خر است؟ خب باید بگویم نه تنها خر است، که اصلن گاو نر است! این دلِ خَرَم، آخرش پیرم می کند! می گویی نه، باشد، بنشین و ببین!

* قدیم ترها، خیلی ها تلفن نداشتند. مردم وقتی سرزده جایی می رفتند و می دیدند صاحبخانه نیست، یک یادداشتی از لای در یا زیر آن می سُراندند توی خانه که: "آمدیم، نبودید، رفتیم". خواستم بگویم اگر آمدی یکی از همان ها برایم بنویسی، ولی یادم آمد که مدت هاست اصلن نمی آیی....



+ نوشته شده توسط صبا در شنبه شانزدهم اردیبهشت 1391 و ساعت 11:48 قبل از ظهر |


   این روزها، شانه به شانه ی تو ایستادن و چشم در چشم تو نگریستن، چه سخت شده، نازنین من! از خود می پرسم که آیا هرگز شانه به شانه ات ایستاده و چشم در چشمت نگریسته ام؟ و به خود می گویم که چه گستاخم! تو همیشه از این دخترک گستاخ و بی چشم و رویت، بزرگتر بوده ای! 

   امروز، چندین بار خواستم تا شانه به شانه ات بایستم، چون همیشه تو چابک تر بودی و آن گاه که سرانجام اتفاقی شانه به شانه ات ساییدم، دانستم که بی رخصت، در زلالِ چشمانِ تو نگریستن، کار من نیست. پیشتر هم اگر گستاخانه در چشمانت نگریسته بودم، تو خواسته بودی!  یک صبح دل انگیز پاییزی، گونه شرمگینم را نوازش کردی، انگشت سکوت بر لبانم گذاشتی و برای نخستین بار مرا تنگ در آغوش گرفتی! آن روز برای اولین بار، در چشمانت نگریستم، رخصت داده بودی! نازنینم، بار دیگر رخصتی تا در زلالِ چشمانت بنگرم! بگذار عشق در آیینه چشمانت، به من سلام کند!

+ نوشته شده توسط صبا در یکشنبه دهم اردیبهشت 1391 و ساعت 6:46 بعد از ظهر |

   کلی نوشته بودم و می خواستم برای پست کردن مرتبش کنم که یکهو نمی دانم چه شد و همه اش پرید. چیز خاصی نبود. کمی نقد کتاب و فیلم و معرفی یک هنرپیشه فسقلی و جذاب! حالا دوباره می نویسم.

    حالم که بد باشد خودم را در کتاب و فیلم غرق می کنم. بیشتر کتاب! این روزها یک کتاب می خوانم و همزمان سریالش را هم نگاه می کنم. نزاع شاهان، کتاب دوم از مجموعه حماسی نغمه های آتش و یخ! کتابی که برای بزرگسالان نوشته شده و طبیعتا فیلمش هم مناسب بچه ها نیست. جرج مارتین، نویسنده کتاب، از هر که خوشش نیاید یا در ادامه داستان جایی برایش نداشته باشد، به فجیع ترین و اسف بارترین وضع ممکن سر به نیستش می کند. صحنه های بالای هجده سالش هم کم نیست، چه در کتاب و چه در فیلم. اما در کنار همه شوالیه های جذاب و لردها و لیدی های مغرور و زیبا، یک شخصیت نازنین و بدنام در کتاب هست که نامش تیریون است. تیریون لَنیستر. کوتوله زشت رویی با چشم های رنگی تا به تا، یکی آبی و دیگری سیاه. شَل و بدریخت. از خانواده ای منفور و خود، منفور خانواده. پدر لرد و عالیمقامش، تحمل فرزند کوتوله و زشتش را، در کنار دیگر فرزندان زیبا و فریبکارش، ندارد. کوتوله، که او را به واسطه زشت رویی و تحقیر، در سراسر هفت پادشاهی، جن می خوانند، از قضا خیلی هم  پرحرارت و خانم باز است ولی با همه بدجنسی و صراحتش، قلبی رئوف و بزرگوار دارد. شوالیه ای با قلبی طلایی و سری پرشور برای زنان! تنها کسی است که در کله اش نور عقل و منطق می تابد، البته تا زمانی که پای زن زیبایی وسط نباشد! خواهرِ ِ ملکه اش، همیشه او را متهم می کند که با جای دیگرش(!) فکر می کند.  زبان تند و تیز و حاضرجوابش نیز، خبر از دانش و شناختی عمیق، می دهد. از همین روست که تا اینجا از کتاب و فیلم، که من پیش رفته ام، دستِ پادشاه محسوب می شود. هر چه که هست، این تیریون نازنین، چه در کتاب و چه در فیلم، محبوب دل خواننده و بیننده است. نقشش را پیتر دینکلیج بازی کرده و به خاطر بازیش یک جایزه اِمی و یک گلدن گلوب گرفته است. بی شک جایزه اش را از دهان شیر درآورده، چرا که رقبایش در کسب گلدن گلوب، گای پیرس، جیاماتی، تیم رابینز و اریک استون استریت بوده اند. هر کدام حداقل دو برابر و نیم ِ او قد و سوابقی درخشان در نامزدی و برد جوایز اِمی، گلدن گلوب و اسکار داشته اند. گای ریچی خوش تیپ را شاید همه با بازی بی نظیرش در سخنرانی پادشاه بشناسند و دیگران در نجات سرباز رایان، رستگاری در شائوشنگ و مدرن فامیلی، خوش درخشیده اند. اما تیریون نازنین من! لازم است که این لردهای بلند مرتبه و شوالیه های جذاب، با همه یال و کوپالشان،  بروند و درشان را بگذارند. اصلن شایسته است همه این عالیمقامان یک دور به این جن کوچک و باهوش ما، بدهند! بعله! خواندن این کتاب و دیدن این فیلم، دوباره یادم آورد که بهترین ها، الزاما بزرگترین ها نیستند(!)، چیزی که پیشتر هم به آن رسیده بودم! 

   زمانی که دختری کوچک و کم تجربه بودم، قد رشید و عضلات برجسته  را می پسندیدم و زیبایی وحشی را می ستودم! هنوز هم طالب زیبایی ام، خاصه آن زیبایی های ناب و کمیاب! هنوز هم، قدِ رشید و هیکل ِ موزون را تحسین می کنم. اما ماه ها پیش نزد دوستی اعتراف کردم که سلایقم عوض شده و خوب دانسته ام که بهترین ها الزاما زیباترین، رشیدترین و بزرگترین نیستند.  دوباره یادم افتاد که دلم تا چه حد برای آن وروجکِ شیطان ِ موردِ بحثمان، تنگ شده است. 

*امیدوارم به این نتیجه نرسیده باشی که عاشق تیریون نازنین و خانم بازمان شده ام! (هر چند که اگر هم به چنین نتیجه ای رسیده باشی، تکذیب نمی کنم!)



** تیریون لنیستر ِ ستودنی ِ ما، این شکلی است. البته باید بازی اش را ببینی. مثلا در فصل اول، هنگام مکالمه اش با جان اِسنو در کنار دیوار بزرگ و  یا اعترافاتش هنگام محاکمه در تالار خانه لایسا اَرِن...!

*** تیتر مطلبم، مرا یاد کلاس های کنکور می اندازد!


+ نوشته شده توسط صبا در شنبه نهم اردیبهشت 1391 و ساعت 1:11 بعد از ظهر |


   راستش را بخواهی، بسیار سخت تر از آن چیزی است که به نظرم می رسید. گاهی فکر می کنم که این بار، مقاومتم در هم خواهد شکست و سخت خواهم گریست. بعدش می بینم که باز هم بیشتر خَم شده ام و خَم شدن هر چه که سخت و دردناک باشد، باز هم بهتر از شکسته شدن است. استاد خوبی داشته ام و می خواهم شایسته اش باشم....

* نمی دانم چه خواهد شد و از ندانسته هایم سخت می ترسم!

** به قول حافظ که " گر مساعد شَوَدَم دایره چرخ کبود/ هم به دست آوَرَمَش باز به پرگار دگر"، ولی خب باید از دلم بپرسی....


+ نوشته شده توسط صبا در سه شنبه پنجم اردیبهشت 1391 و ساعت 2:20 بعد از ظهر |

   این شاید پنجاهمین بار، از صبح امروز است که آغاز به نوشتن می کنم. تمامی نوشته های قبلی ام را پیش از انتشارش در وب، پاک کرده ام و هیچ بعید نیست که این نوشته هم به سرنوشت همان قبلی ها دچار شود. راستش را بخواهی، از نوشتن خسته ام. از این منبر رفتن های بی نتیجه، از سوال های بی جواب، از انتظار خسته ام! خسته تر از آن چه که بتواند در تصورت بگنجد. گویا دیگر تمام شده ام. پیش تر هم گفتم که جوانی هایم را جایی در گذشته، جا گذاشته ام. من به گفت و گوهای طولانی سرشار از شیطنت و ادا و اصول عادت کرده ام. دلم برای شنیدن صدای بم خنده های تو، پر می کشد. دلم...!

   اگر بخواهم به همین فرمان برانم، این نوشته هم سرنوشتی جز به دور ریخته شدن نخواهد داشت.  اگر که بدانی چه شاهکارهایی را به سطل زباله این وبلاگ خراب شده سپرده ام، دلت کباب می شود. آه اگر که بدانی چه اشعاری در این جا مدفون  است! حیف که نمی دانی...! 

   غم، آدم را بالغ می کند، پخته می کند. عزیز من، نازنینم، از این غم، در این غم، سیاه و سوخته و جزغاله شده ام! بیا و ببین! بیا و شعله این غم جانسوز را کمی پایین بکش! می شنوی؟ یا بهتر است بپرسم که می خوانی؟ اثری از تو نیست و من هر روز برایت دعا می کنم. هر روز و هرشب! نه، بگذار راست بگویم، لحظه لحظه های این روزها را برایت دعا کرده ام. 

   بغضی وانشده دارد کلافه ام می کند و داغی پلک هایم خبر از اشک هایی می دهد که به همین زودی ها سرازیر می شوند. آها، همین حالا یکی از آن قطره های شور، روی کیبورد چکید...!

   احتمالا می خواهی بگویی در همان حد که تو را به غفلت از حالم، متهم کرده ام، در درک اوضاع و احوال این روزهایت کوتاهی می کنم. شاید این گونه باشد. نمی دانم! شاید هم به خودت بگویی که دخترک زبان نفهمی هستم که حرف آدم توی کله خرم نمی رود. احتمالا این گونه هستم، باز هم نمی دانم! 

   هفته پیش، می خواستم یک روزی را برای خودم داشته باشم تا فکر کنم. ولی دوستان و فامیل های شاد و شنگولم نگذاشتند. متین را دیدم و سه چهار ساعتی در کافه پیانو، نشستیم و گپ زدیم. کلی به صاحبش التماس کردیم که میز روی تراس را به ما بدهد. آخرش طفلکی ها به ناچار، میز و صندلی ما را به تراس بردند. به محض نشستن، پسرک آمد و یک زیرسیگاری برایمان گذاشت. با توجه به اصرارمان برای رفتن به بالکن، فکر کرده بود هر دو به شدت دودی باشیم. ما هم خوش و خندان به او گفتیم که تنها در پی گفتگویی دلچسب و صرف چای در یک عصر بهاری می باشیم. عصری که البته تا ده و یازده همان شب بهاری طول کشید. سیگار کشیدنمان، چندان هم لازم نبود. چرا که با توجه به تعداد دودی های حاضر در کافه، به اندازه کل عمرمان نیکوتین، استنشاق کردیم. از همه چیز و همه کس گفتیم. حتی از آن خط قرمزهای شرم آوری که بارها با تو از آن ها سخن گفته بودیم نیز حرف زدیم. افق های جدیدی پیش رویمان گشوده شد(!). البته دلت را خوش نکن، خبری نخواهد بود.

   فردای آن روز، نیلو و دوستش، برم داشتند و بردندم پیش شهناز جون! شهناز جون اما خیلی سر حال نبود، ولی باز هم تاکید داشت به این که حتما دوبار ازدواج می کنم(!). احساس می کردم که حداقل به اندازه عمه هشتاد ساله پدرم از هوش و ذکاوت بهره برده باشم و بدانم که دیگر دوره شوهر کردن سپری شده، ولی با اراجیفی که شهناز جون به سمع و نظرم رساندند، قطعا به درد همان طویله می خورم. قضیه طویله را که حتما می دانی، همان سه مردی که مُردند و خدا اولیشان را به بهشت، دومیشان را به جهنم و سومی را به طویله فرستاد! دلیلش هم این بود که اولی در دنیا همسری داشته و زندگی برایش جهنم بود، پس بهشتی است، دومی در زندگی دنیایی اش کلی حال کرده چون عذب اوغلی بوده، پس باید به جهنم فرستاده شود تا عشق و حال دنیا از دماغش در بیاید. آخری هم باید به طویله برود، چون زنی داشت که دنیایش را جهنم کرده بود، زنش مرد، ولی خریت کرد و دوباره زن گرفت. حالا با توجه به گفته های شهناز جون، صد در صد مستحق طویله ام! البته از کار و مال هم گفت، هیچ کدام حتی دل خوش کنک ساده ای هم نبودند و چنگی به دل نمی زدند. عملا بیش از آن چه که خود از دردسرها و غم هایم می دانم، چیزی نمی دانست. دخترکان بازیگوش اما، برای دوست پسرهای تا به تایشان، فال گرفتند. از فال شاد آن ها، کمی شاد شدم و به خوشی صادقانه و جوانیشان غبطه خوردم. بعدش دوباره سر از کافه پیانو در آوردیم. البته این بار یکی از دخترها دودی بود. پس از ساعتی دودی شدن و خندیدن، به خانه رفته و سام را برداشته و نیلوفر و دخترک را به خانه رساندیم. این ها همه در همان روز ِ جاری شدن سیل در فومن بود. یکهو باخبر شدم که مادرجانمان و دوستانشان، هوس ماسوله کرده اند و بی خبر از همه جا، عصری عازم ماسوله شده اند. بس که خبرگزاریهای مملکتمان، به صورتی شفاف اطلاع رسانی  کرده بودند، مادر جان و دوستانش، بی خبر از همه جا، با سیل مواجه شدند و از ترس، رنگ و رویشان چون گچ دیوار سپید شد. با توجه به سرریز شدن آب رودخانه از پل ورودی فومن، به شفت رفته و از آن جا به رشت و انزلی بازگشتند. همگی بسیار از شفت خوششان آمده و آن را بهتر از فومن دیده بودند. گویا ترس از جان، چشم آن ها را به روی حقیقت غیر قابل انکاری باز کرده بود(!).

   مربی شنایم، هر چه زور می زند، نمی تواند دختر گنده ات را وادار به سوزنی پریدن در چهار متری کند. یک بار هم خواست هلم دهد، اما جای ناخن هایم بر بازوهایش، احتمالا شویش را به شک خواهد انداخت(!). واقعیتش این است که ترجیح می دهم بنشینم بر لبه استخر و مثل بچه آدم به درون آب بروم. آخر پریدن چه ربطی به توانایی من در شنا کردن دارد. کم کم دارم به شناگر خوبی تبدیل می شوم. استخر کلی شلوغ شده و معلوم نیست بتوانم دوره جدیدم را هم با یک مربی خصوصی سر کنم. بعد هم رمضان می آید و کلا دیگر بزرگسالان را در استخر راه نمی دهند. این هم شد زندگی؟ خودمان را گول می زنیم، پوف!

   بعد آیا شنیده ای که آقای دیپلماتمان رفته در استخرهای برزیل بی ناموسی کرده و دست به بدن دخترکان برزیلی رسانده؟ گرفتندش ولی به خاطر مصونیت قضایی دیپلماتیک، به ناچار، رهایش کرده اند. ما هم تکذیب کرده و گفته ایم که سو تفاهم شده است. نمی دانم این قضیه ی دستمالی بدن دخترکان چهارده ساله در زیر آب، چه سوتفاهمی می تواند داشته باشد. خدا هم در کارمان مانده است. یک مرخصی هم به ما و خودش نمی دهد که پس از رفع خستگی، شاید که این خرد زایل شده از جهان، به آن باز گردد. 

   هفته گذشته یک فیلم خوب دیده ام. Shame یا شرمساری از مک کویین. روایت رئالیستی از زندگی یک معتاد به رابطه جنسی. معتاد به معنای واقعی کلمه، منظورم آن است که این فیلم تصویر مردی با طبیعت بسیار گرم و آتشین(!) نیست. بلکه تصویر مردی است که از بس به خود رابطه اعتیاد و احتیاج دارد، حتی نمی تواند عاشق شود و یا با دختری که دوستش دارد، عشق بازی کند. اعتیادش به رابطه، مانع از لذت بردنش از رابطه هاست. پس از هر رابطه، تلاشی جدید برای رابطه ای دیگر...! فیلم، خطوط قرمز بسیاری را شکسته است و با وجود تصاویر مثبت هجده سالش، فیلمی است که فقط مناسب احوال بزرگسالان است. حوصله اگر باشد، دیدنش خالی از لطف نیست. بازیگر اصلی اش که حالا اسمش را یادم نیست، بازی خوب و روانی را با استفاده از زبان بدن و چشم ها، به نمایش گذاشته است. خلاصه این که ببینش دیگر....

    چه اراجیف بی انتهایی نوشته ام. از هر باغی گلی چیده ام. بی سر و ته است. مثل بازی زندگیمان که نمی دانم چرا داورش سوت پایان را نمی زند. عزیز من که تو باشی، باید بروم. 

* شانست زده که از نوشتن خسته شده ام وگرنه هیچ معلوم نبود چه قدر می خواستم برایت قلم فرسایی کنم(!). 

** توجه می کنی که چه عبارت وزینی را برای اراجیف بی سر و تهم، در پانوشت قبلی به کار برده ام(!).

*** چشمانم را می بندم...!


+ نوشته شده توسط صبا در شنبه دوم اردیبهشت 1391 و ساعت 11:54 قبل از ظهر |

   برای ما، نوروز، تازه تمام شده و راستش را بخواهی به شدت نیازمند یک تعطیلات حسابی، برای رفع خستگی حاصل از هجوم اقوام و خویشانمان می باشیم. عاشق این اقوام نازنینمان هستم، ولی از بی خوابی و شلوغی مداوم دور و برم، خوشم نمی آید. گاهی هم لازم است آدم، عصرها را در خانه بنشیند و کتابی بخواند یا برنامه های مزخرف کانال های تلویزیونی را بنگرد. اصلا لازم است آدم گاهی در سکوت و آرامش، در خانه اش لم دهد و بدون روشن کردن چراغی، تاریکی بر او مستولی شود. این مستولی شدن تاریکی بر خانه، هنگام غروب، از آن چیزهاست که تنها خل و چلی مثل من، عاشقش می شود! ولی این زمان، بهترین ساعات شبانه روز،  برای اندیشیدن و خیالپردازی و پاره ای از امور بی ناموسی(!) است. خلاصه این که مهمانان عزیزمان که دیگر داشتند همچون نفسی که داخل رفته و بیرون نمی آید، خفه مان می کردند، رفتند. در پی خروج مهمانان عزیزتر از جان، مادر و پدر سام نیز، شهر را به مقصد کیاشهر ترک کرده و احتمالا تا یک هفته ای پیدایشان نخواهد شد. یک سکوت دلپذیری در خانه حاکم است که آدم نمی داند بخوابد، بخواند یا بیندیشد. در پی خروج غرور آفرین عزیزانم، لازم دیدم که به خود یک حال اساسی داده و عیش را تمام نمایم.  از این رو، رفتم و یک ماساژ حسابی گرفتم. دخترک ماساژورمان، استخوان هایم را نرم کرده است. بی شرف ماساژی می دهد که بیا و ببین، آدم را به عرش می برد. این روند سیر و سلوک معنوی را با ماساژ سر و صورت و یک سونای بخار و ساعتی جکوزی و یک دوش دلچسب، خاتمه داده و هنگام بازگشتن به خانه، با یک بستنی جانانه از خود پذیرایی نمودم. این اژدهای نود و یک تازه دارد به من حال می دهد.

   همان طور که در چند پست پیش اشاره کردم، شیرین گوشتی، عواقب بدی دارد. ممکن است جانوران موذی اطرافتان بخواهند که بخورندتان. این قانون اولیه طبیعت، برای من هم مصداق دارد. اما من، علاوه بر شیرین گوشت بودن، صاحب کمالات دیگری نیز می باشم که جانوران اطرافم، از آن ها غافلند. خلاصه این که تنی چند از حشرات موذی و بی مقدار، خواستند که حالم را بگیرند. اما تا این جای کار، این طور که از شواهد امر پیداست، یک حال اساسی به من داده اند(!). حشراتی بس جان بر کف، که برای گرفتن حال من، یک بشکه امشی را بر سر خود خالی کرده اند. مرا یاد آن یارویی می اندازند که به خاطر همدردی با زلزله زدگان، خانه ی خودش را خراب کرد. هر چند، آن طفلکی نیتش خیر بود و اینان جز شر نمی بینند و جز شر نمی اندیشند و در دل سیاهشان جز تخم کینه و نفرت، چیزی نیست. حاصل عملشان اما، برای من خیر بوده است، پس امیدوارم، خدا به راه راست هدایتشان کند. البته احتمالا برای هدایت شدنشان، دیگر خیلی خیلی دیر شده باشد.

   سرانجام با مشقات بسیار، توانستم مدرکم را از دانشگاه گیلان بستانم. برای نائل شدن به این امر خطیر، هشت روزی مرخصی گرفته و مقادیر متنابعهی چانه زده ام. در پایان، آقای فارغ التحصیلان، به من گفت که با توجه به نداشتن بدهی و تعهد خدمت، چرا از همان آغاز تقاضای دانشنامه نکرده ام. قیافه ام در آن لحظه قاعدتا بسیار تماشایی و خنده دار بوده است. خلاصه این که کابوس فوق لیسانس را از سر گذرانده و به طرز مبسوطی در ادامه راه مطالعه و تحقیق، به گه خوری افتاده ام. هر چند یک فکر موذی و بیکاری در هزار توی ذهن سیالم، مرا به ادامه تحصیل در مقطع دکترا، فرا می خواند. البته من، کاملا به خودم قبولانده ام که این افکار پلید، همه وسوسه شیطان است و از آن ها، به تنبلی و رخوت دل انگیز عصرهای بی خیالی، پناه می برم. تا همین جایش هم که رخش علم را پیش رانده یا آویزان به زینش، در پی آن کشیده شدم، برای هفت پشتم کافی است. بر خود لازم می بینم از دوستان غیورم تقاضا نمایم که هر گونه روشن شدن جرقه های شوق علم آموزی و دانش اندوزی در من را، با بیل و گه بخور، خاموش نموده و خانواده ای را از نگرانی برهانند.

   فکر می کنم که باید سخن کوتاه کرده و جل و پلاسم را جمع نمایم. برای همین به خدا می سپارمت و می روم.


* نیامدن هایت دلیل خاصی دارد،  قصد داری جوانمرگم کنی، می دانم. اما، کور خوانده ای نازنین من! جوانی هایم را، جایی در سال نود، جا گذاشته ام!


+ نوشته شده توسط صبا در دوشنبه بیست و هشتم فروردین 1391 و ساعت 9:36 قبل از ظهر |

  امروز که آن پنجره ی رو به جنون،

قد ِ رعنای تو را قاب گرفت،

با دیدن ِ خورشیدِ نگاهِ تو در آن قاب سپید،

  دلم آرام گرفت.

  دیدگان، چون دو غزالِ وحشی،

   رام  ِ تصویر  ِ تو در قاب شدند.

 مرغ ِ جان، بال گرفت.

   هر چه هجرانِ تو تاب از من کاست،

 ناز چشمانِ تو در قابِ سپید ِ دیدار،

   چون شرابِ شیراز،

 در دلم آتش ِ مهرت افزود.

   لذتِ نابِ هواخواهی و دلداری تو، 

   شَرَری بود که مدهوشم کرد،

   غم ِ دوری را سوخت!


           صبا- بیستم فروردین هزار و سیصد و نود و یک


* باز شاعر شده ام...




+ نوشته شده توسط صبا در یکشنبه بیستم فروردین 1391 و ساعت 12:8 بعد از ظهر |
   

   اندوهگین و خسته بودنم را، انتظار  ِ آمدنت، تشدید می کند. بارها خواسته ام تا منتظرت نباشم و بارها به غلط کردن افتاده ام از کفر  ِ به تو! ایمان ِ من، بی هیچ نشانی از تو، تا کی؟ نازنین من، حجتت بر من تمام کن! دم عیسوی و عصای موسوی از تو  نخواسته ام، من از تو، تو را طلب می کنم و نفس کشیدن در فضای بودنت را که چندی است از من دریغ کرده ای...!  تا چند طاقت بیاورم غمت را؟


+ نوشته شده توسط صبا در شنبه نوزدهم فروردین 1391 و ساعت 1:38 بعد از ظهر |


   باورت بشود یا نه، دیروز را چهل نفری مهمان داشته ام. چهل نفر، برای روز پس از سیزده بدر، خیلی خیلی زیاد است. میهمانی شاد و سرحالی بود که حتی مسن تر ها را هم برای جشن و پایکوبی، به میانه میدان آورد. مهمانان عزیزم، از نیمه شب، شروع به خداحافظی کردند و زمانی که آخرین نفرشان خانه را ترک کرد، حدودا دوی صبح بود. طبیعتا باید مشخص باشد که در پایان همه این برو و بیاها، خانه ام همچون مناطق جنگی زیر و رو شده و داغان بود. تا چهار و پنج صبح شسته و سابیده ام. گرگ و میش صبح، پس از یک دوش حسابی، سرانجام توانستم پس از بیست ساعت کمی دست و پایم را دراز کرده و استراحت کنم. تازه آن زمان بود که دانستم چه اندازه همه جایم درد می کند. از مچ پا که کلا تعطیلم، دستان و انگشتانم بی حسند و اصلا نمی دانم این بریدگی های چندش آور روی انگشتانم از کجا آمده است. از هیچ چیز به اندازه رد بریدگی و سوختگی ناشی از آشپزی روی دست، متنفر نیستم. 

   جایت خالی، مهمانی خیلی معرکه ای شد و غذاهایم، همه خوب از کار درآمدند. هر چند یکی از مرغ های شکم پرمان به شدت عاشق سینی فِرِمان شده و مثل چی به آن چسبیده بود، ولی آخرش با کلی وعده و  وعید و هزاران من بمیرم، تو بمیری و کنده شدن یک بالَش، از توی سینی درآمد و به سر سفره رفت. بعدش هم که می دانی علاوه بر بالش، کل وجود تپل و کپلش را مهمانانمان، تکه تکه کندند و خوردند. بس که مرغ های خوشمزه ای بودند، حتی به استخوان هایشان نیز رحم نکردند. خلاصه این که، گوشت تلخی، هر بدی داشته باشد، کم کمش یک حُسن دارد و آن هم این است که خورده نمی شوی. هر چند که من و رفقایم، همگی کلی شیرین گوشت(!) بوده و مدام توسط جانورانِ موذی و  وحشی دور و برمان مورد هجمه و تهدید قرار می گیریم!

   این نوشته، قرار بود که عرض اندامی پس از یک تنبلی طولانی باشد، ولکن آن را آزمونی برای مخاطبان تنبلمان قرار دادیم تا شاید کمی از این، کم سرزدن هایشان خجالت کشیده و دوباره مرتبا ما را بخوانند. هر چند که من برای دل خودم می نویسم ولی کسی از خوانده شدن و پسندیده شدن بدش نمی آید. در عین حال، یک نتیجه گیری مهم اخلاقی هم از سرنوشت مرغ تپلمان، عایدمان شد و دانستیم که شیرین گوشتی چه عواقب وخیمی می تواند داشته باشد! 

* یکی از این رفقای شیرین گوشتم، گم شده و پیدایش نیست. به شدت نگرانم که خورده باشندش!


+ نوشته شده توسط صبا در سه شنبه پانزدهم فروردین 1391 و ساعت 1:17 بعد از ظهر |

   یاد باد آن که صبوحی زده در مجلس اُنس/ جز من و یار نبودیم و خدا با ما بود


+ نوشته شده توسط صبا در پنجشنبه دهم فروردین 1391 و ساعت 6:22 بعد از ظهر |


   یک گربه طفلکی، بچه هایش را به دندان گرفته و در کمد لباس طبقه پایین ساکن شده بود. یک مکافاتی برای گرفتن و بردنشان به شوفاژخانه کشیدیم که نپرس. بعد آن همه زحمت و منت کشی، از شوفاژخانه فرار کرد و رفت پشت پنجره همان اتاقی که در آن قایم شده بود. آخرش با یک صدای میو میوی ضعیفی که از ته کمد می آمد، متوجه شدیم که یکی از بچه ها رفته پشت چمدان کف کمد و آن جا گیر افتاده، در واقع خوشگل ترین و بزرگترینشان بود. آن را هم پیش بقیه بردیم ولی گویا مامان گربه جانشان از صدای مشعل شوفاژخانه می ترسید.  برای همین بچه گربه های طفلکی و گناهی را بردیم روی بالکن و یک پارچه هم رویشان انداختیم تا از سرما نلرزند. خودمان هم ماندیم بالای سرشان تا یک وقت گربه گرسنه های محل نخورندشان. مادرجانشان آمد و یکی یکی به دندان گرفت و بردشان. به مادرشان هم سیب زمینی سرخ کرده با سس دادم، بس که گرسنه و سرما زده بود با ولع خورد و رفت. حالا گمان کنم در پشت بام ما یا همسایه سکنی گزیده اند. امیدوارم سردشان نباشد. ولی کل لباس های کمد، پوشیده از موی گربه است و شستنشان واجب شده است. خلاصه این که اگر غذایتان کمی زیاد می آید، این حیوانات طفلکی را دریابید. دم عیدی به جای آن که برکت زیاد شود، سی سانت برف باریده و توی کاسه همه گذاشته است. آدم و جانور هم نمی شناسد. 

    هوا آفتابی است و برف ها کم کم آب می شوند. بهار می خواهد هر طور که شده این زمستان سرد را راضی به رفتن کند. شاید امسال، هفت سین نگذارم. عملا در طی سه سال گذشته، هر سال دم عید یک ماجرا داشته ایم، ولی من با پررویی سفره هفت سینم را انداخته ام. اسفند ماه هشتاد و هفت خودم تصادف کردم، اسفند هشتاد و هشت، پدرجانم مریض و بستری بود و سال تحویلمان را در بیمارستان بودیم. بهمن هشتاد و نه، آقاجان نازنینمان به رحمت خدا رفت و امسال هم مادربزرگ قلقلی مان راه او را دنبال نمود. از رو رفته ام، می ترسم امسال هفت سین بگذارم و سال بعد، خودم تلف شوم! سال نود، سال نفرین شده و مزخرفی بود. خیلی ها می گویند که سال خرگوش، سنگین است. آخر اگر خرگوش به این نانازی، سالش سنگین باشد، نهنگ که بیاید، دیگر خانه خراب می شویم! این سال نهنگ یا اژدها، سال خوش یمنی است. این طور می گویند و ان شاالله که همین طور است. حالا مانده ام که هفت سین بچینم یا نه؟ چه می گویی؟ 

   هنوز خریدهایم مانده، کفش و مانتو و شال نخریده ام. آجیل و شیرینی هم که نمی دانم بخرم یا نه، عزاداریم خیر سرمان. فردا، باید خانه را گردگیری کنم و آرایشگاه بروم. صدای پای سال جدید می آید و امیدوارم برای همه پر از خیر و برکت و سلامتی و شادمانی باشد. در واقع به قول حافظ:

سال و فال و مال و حال و اصل و نسل و تخت و بخت        بادت اندر شــــــــــــــهریاری، برقرار و بر دوام

سال خرم، فال نیــــکو، مال وافـــــــــــــــر، حال خوش        اصل ثابت، نسل باقی، تخت عالی، بخت رام


*بعدا اضافه شد: امروز، حول و حوش ساعت پنج و پانزده دقیقه عصر ِ روز ِ بیست و هشتم ِ اسفند ماهِ هزار و سیصد و نود، در خیابان سعدی، نزدیکی های میدان شهرداری، در حالی که به اتفاق همسر محترم در پراید نوک مدادی نازنینمان نشسته بودیم، ناگهان بر من مسجل شد که خدای نازنینم دارد به شدت با من می لاسد. چاره ای نیست جز آن که منتظر بمانم تا ببینم چه خوابی برایم دیده است.

** در طی یکی دو هفته گذشته یک همکار خیلی صمیمی و نزدیک، یک دوست خیلی خیلی عزیز و همسر جان، هر یک به دلیلی، پیشنهاد کردند که چیزی ننویسم. فقط این را در نظر نگرفتند که من اگر ننویسم، قطعا می پکم و می میرم، پس همچنان خواهم نوشت و تلاش خواهم کرد که رضایت خاطر همه شان را به گونه ای جلب کنم.



+ نوشته شده توسط صبا در یکشنبه بیست و هشتم اسفند 1390 و ساعت 1:44 بعد از ظهر |


زمستون، نرفته برگشت. خیلی سرده.... 

*یه بچه بازیگوش زنگ زد و در رفت. نفهمیدم کی بود و چی می خواست. تقاضا می شه که خودش بیاد و بگه که منظورش چیه از این کارا، اونم تو این سرما. 


+ نوشته شده توسط صبا در شنبه بیست و هفتم اسفند 1390 و ساعت 1:49 بعد از ظهر |

 ردِ خشونتِ عاشقانه ی دستانِ نیرومند ِ تو،

 بر گندمگون تن ِ تبدار و زنانه ی من

  وَ ناخن خراش های سرخ ِ تسلیم، 

   بر شانه های خیس و مردانه ی تو! 

   در غروبی دلچسب،

  یک اُتاق ِ کم نور،

   ما دو تن،

   چون دو حریفِ پُر شور،

   کارزاری مستور.

   خبرش را باد،

  بر سر ِ هر کوی و برزن،

   جار خواهد زد:

  "عشق ِ ما امشب، 

   هوس را دار خواهد زد!"


   صبا، بیست و پنجم اسفند ماه هزار و سیصد و نود


+ نوشته شده توسط صبا در پنجشنبه بیست و پنجم اسفند 1390 و ساعت 8:38 بعد از ظهر |

   چهار صبح؟! چه ریشه های(!) سرحالی. با ریشه هایم مهربان باش.


+ نوشته شده توسط صبا در پنجشنبه بیست و پنجم اسفند 1390 و ساعت 9:22 قبل از ظهر |


   سر صُبی پاشدم رفتم دانشگاه گیلان که شاید بتونم مدرک قزمیتم رو بگیرم. طفلیا، دم عیدی هنوز حقوق نگرفته بودن. برا همینم از دیروز کارا رو حواله تخم چپشون کردن. بازم حرمتم رو نیگه داشتن و فقط یه هف هش ده باری، این طبقه، اون طبقم کردن. خلاصه پرونده بی صاحاب موندم رو پیدا کردم . تا یه امضا گرفتم که برسم به آخرش، دیدم یارو آخریه داره میره. بم گفت بعد از دهم بیا، حله. چی چی رو حله، خدا عالمه! یازده و دوازده و سیزدهم که تعطیله، عملا بم گفته برو بعد سیزده بیا! تو این سالا انگار که آتیشم سرد شده باشه، همچی خونسرد از ده صُب تا یک بعدازظهر منتظر این و اون موندم. یه ریزه با گوشیم بازی کردم، یه ریزه با بی حقوق مونده ها حرف زدم، یه ریزه برا ناهار نقشه کشیدم تا نوربخش اومد. فرقیم به حالم نکرد، گفت که اگه دُرُس شه، بم زنگ می زنه. بعدش با یه حالت تسلیمی نیشستم تو ماشین، گُشنمم شده بود، بلند بلند، پشت فرمون با خودم حرف می زدم و آروم و بی عجله برا خودم تو خیابونا می چرخیدم. برام عجیب بود که چرا اینقد آرومم. هر چند بعدش فمیدم چرا اونجور آروم بودم. مث این که مقدر شده بود تا یه زمان خاص، یه جای خاص باشم. خدام برا خودش کلی تاکتیک داره که من اصلن ازشون سر در نمیارم. خلاصه این که وقتی بخواد یه کاریو بکنه، می کنه. حتی اگه لازم باشه عجولی مثه منو، رام و آروم کنه. موندم، موندم که داره چی کار می کنه. موندم  که این بار چه خوابی برامون دیده. ولی آرومم. در واقع خیلی خیلی آرومم. اصلن حتی یه ریزه هم باور نمی کنم اتفاقای امروز، الکی و باری به هر جهت بوده باشه. عصری اومدم خونه، نیشستم مفصل باهاش حرف زدم. بش گفتم دیگه خودتم داری با ما لاس میزنی. باهامون حال میکنی، بگو! رودرواسی نکن! می خنده! چه میشه کرد؟ خداس دیگه، همینشم شکر!

* باید یه پولی بابت تبلیغ بهم بدن، نه؟


+ نوشته شده توسط صبا در چهارشنبه بیست و چهارم اسفند 1390 و ساعت 9:2 بعد از ظهر |


   این روزها شاد بودن، کار ِ بسیار سخت و طاقت فرسایی شده است. حتی ظاهری شاد داشتن هم دشوار است. گاهی یکی دو تصویر شاد، از روزهای شاد را در ذهنم مرور می کنم و لبخندی روی لب  می نشانم. مرا که می شناسی غُر نزنم، روزم شب نمی شود. در هر حال این روزها هم می گذرند و روزهای بهتری می آیند. راستی می آیند؟ خودم هم نمی دانم. من یک دنیا سوال دارم، یک دنیا حرف روی دلم مانده و دلخوشی روزهای خوبی که شاید بیایند و شاید هم بپیچانند، نمی تواند کمک زیادی به حال من بکند. چه پاراگراف فلسفی و بی ربطی نوشته ام. خدایی دارم زر می زنم. ولش کن تنها خواستم بگویم که حالم کمی بهتر است. نه خیلی، ولی بهترم. آنقدر که بتوانم کمی این جا ور بزنم.

    مربی شنایم، تصمیم دارد صبای گرد و تپلت را به قتل برساند. برای این که ترسم را از عمق بریزاند، مرا می برد وسط چهار متری رها می کند تا چک و پر بزنم. بعد یک خنگی که من باشم، می دانم که این جای استخر چهار متر عمق دارد و پایم به تهش نمی رسد، ولی باز هم تلاش می کنم تا یک جای پا برای خودم پیدا کنم. نتیجه اش خنده دار است، چون یک هو چشم هایم گرد می شوند و کلا تمام دانسته هایم را فراموش می کنم. بعد مثل گربه در آب افتاده دست و پا می زنم. مربی گاگولم هم از کنار استخر، همچین با ناز و عشوه می گوید که: "صبا، هل نکن، سر بالا، سر بالا و ..." خدایی یک چیزیش می شود. بعدش اگر خیلی چک و پر بزنم با یک حلقه  دسته دار فلزی، شبیه تور ماهیگیری، البته بدون تور مرا می گیرد. بس که از من کار می کشد، در آب عرق می کنم. پریروز یک پدری از من در آورد که تمام شب را از درد ساعد و بازوهایم، نالیده ام. امروز باز هم می خواهد  همان کار را با من بکند. خدا به خیر کند. خلاصه این که با ندیدن تصویر احمقانه ام هنگام چک و پر زدن، یک شادی ناب و عمیق را از دست داده ای. مربی نانازم می خواهد در ده جلسه، از من مایکل فلپس بسازد ولی تو که خرس تپلت را می شناسی!

   امشب چهارشنبه سوری است و پیشاپیش چهارشنبه سوریت را تبریک می گویم. مشکلاتت را درون  آتش بریز و گرداگردش پایکوبی کن. من هم پس از بازگشتن از کلاس شنایم، پیش مادر جانم خواهم رفت. دلم را برای یک غذای خوشمزه صابون زده ام. یکی نداند فکر می کند که سال به سال غذا نمی خورم(!). حرف از خوردن زدیم و یادم آمد حتما به تو سفارش کنم که لَوَنگی رازقی را از دست ندهی. یک چیز چاق و خوشمزه است که قطعا مستقیم از بهشت به سر میز می آید. همچون کال کباب دلچسب و چیزکیک دسرش می ماند. سریعا برای خوردنش به آن جا برو و در آن هنگام که ته بشقابت را در می آوری، صبای شکمویت را دعا کن و به او آفرین بگو. اصلن دهان خودم آب افتاد. نظرت چیست یک شرکتی تاسیس کنم تا به این رستوران ها ستاره بدهم؟  آشپزباشی با بازی لویی دوفونس را دیده ای؟ یک چیزی مثل همان. شکموها را استخدام می کنم، به ویژه آن هایی که سالاد را با دست می خورند(!).

   با آن که تازه نطقم باز شده و دلم می خواهد باز هم برایت حرف بزنم، ولی ناگزیرم که بروم. چهارشنبه سوریت مبارک باشد و سرت سلامت!

   

+ نوشته شده توسط صبا در سه شنبه بیست و سوم اسفند 1390 و ساعت 1:51 بعد از ظهر |

   کم کم به ناامید شدن، عادت کرده ام. عیبی ندارد، چه می توان کرد، قسمت من هم این بود. تلخ و گزنده! به این تلخی هم عادت می کنم همچون همه  این چیزها....

* حرف زیاد است، ولی می گذارمش برای وقتی که حالم بهتر باشد، شاید فردا....

** خیلی ها یک پایانِ تلخ را ترجیح می دهند، من ولی تلخی ِ بی پایانِ این عشق ِ مغموم را، با دنیا عوض نمی کنم.


+ نوشته شده توسط صبا در دوشنبه بیست و دوم اسفند 1390 و ساعت 7:15 بعد از ظهر |


   بیست و یکم اسفند، تولد بابای نازنینم است و هنوز هم نمی دانم باید برایش چه چیزی هدیه بگیرم. هدیه دادن به پدر جانم، در زمره سخت ترین کارهای دنیا محسوب می شود. همیشه چیزی برای ایراد گرفتن پیدا می کند. من هم دوست دارم آن چه را که برایش می گیرم، دوست داشته باشد. برای همین دچار بحرانم. پیشنهادی برایم نداری؟ البته ساعت و گوشی را فاکتور بگیر. چون سال های گذشته همین ها  را به او داده ام.

   تو هم این روزها سرت شلوغ است، می دانم. اما اگر می دانستی که هفته گذشته بر من چه گذشته است، شاید کمی بیشتر خاطرم را می خواستی و فکری برایم می کردی. بیا و برای سال جدید به من عیدی بده! (از پرروبازی ها)! بیا صدایت را به من عیدی بده!  هرچند که به این خود به علی چپ زدن هایت عادت کرده ام، ولی هنوز هم همان صبایی هستم که می شناختی، عجول و شلوغ کار. ببینم اگر همین جا روی زمین بنشینم و مثل کودکان دو ساله لج بیاورم و لنگ و لگد بیندازم، کوتاه می آیی؟ اگر می آیی که حاضرم آبرویم را به خطر بیندازم و مثل دخترکان دوساله، لج بیاورم و برایت کولی بازی فراهم کنم! ( از الکی زر زر زدن ها)!

 قبلا هم گفته ام در این شانس که من دارم، سگ بشاشد، نگفته ام؟ به هر حال خودم که فکر می کنم شانسم فقط به درد همین می خورد. پریروز بس که حالم بد بود و اعصابم خرد بود، نیلوفر را صدا کردم  و با هم پیش شهناز جون رفتیم. شهناز جون ولی گفت که شانست خیلی خوب است. گفت یک وامی گرفته ای یا می گیری، گفتم که گرفته ام. گفت یک موفقیتی برای خودت یا دوستانت پیش می آید یا آمده است، گفتم که آمده است. کلا فقط گذشته را می دید. بعد گفت یک نفر همچین یواشکی دوستت دارد و از تو می ترسد(!). خدایی خنگ نیست؟ من، ترس دارم؟ نه تو را به خدا، من کجایم ترسناک است؟ ها؟ یک کمی ور زدیم و در نهایت هم همان طور درب و داغان و غصه دار، به خانه برگشتیم. هر چند به من گفت در کارت تغییری به سمت بهبود پیش می آید و به پول می رسی، ولی هیچ کدام از این ها برانگیخته ام نمی کند. زندگی یک چیز داغان و مزخرفی شده که بهتر است آدم سر بگذارد و بمیرد، برای من که این طور شده، بقیه اگر خوشند، می توانند زندگیشان را بکنند.

   نگفتم که یک وام از اداره گرفته ام؟ خب حالا دارم می گویم. این چند ماه کلی جهاد اقتصادی کردم تا این وام را نگیرم که اگر بخواهم کارم را عوض کنم، کلی بدهکار این جا نباشم. از طرفی بنا به دلایلی که می دانی، هیچ امیدی به عوض کردن کارم ندارم. یعنی حس می کنم که نگذارند(!).  بنابراین اگر قرار است تا ابد در همین موقعیت مزخرفم بمانم، بهتر دیدم که وامی بستانم. قافیه را داری؟ همان گونه که می بینی حتی در بدحالیم هم شعر می گویم و تک و زبانم کارشان را می کنند! بنابراین پیش از جمعه گذشته، به قول اولین رییس واحدمان، به صورت فورس ماژور یک وامی گرفتیم و دلمان را کمی خوش کردیم. لکن شخص شخیص شما به تنهایی، تمام دلخوشی هایمان را نقش بر آب نموده و به احوالم تِر زدید. قشنگش هم این است که اصلن به روی مبارکتان نمی آورید. همچون همیشه آرام می آیی و آرام می روی. تقصیر خودت نیست. دلت گنده است. دستت را مشت کن و ببین! دلت، اندازه مشتت است. بعد یک ریزه به مشت کوچک و فسقلی من فکر کن تا بدانی که من دلم کوچک است و قدر دل تپل تو طاقت ندارد. در هر صورت دلت همیشه شاد باشد. مهم هم همین است.

   یکشنبه، تولد نیلوفر است. البته تولدش سی ام اسفند است که هر چهار سال یک بار می شود. از این مهمانی تولد الکی ها با دوستان است. من هم با یک درجه تخفیف جز دوستان تلقی شده و دعوتم. اصلن نمی دانم چه بپوشم. وقتی به مجلسی دعوت می شوی که میهمانانش، حداقل ده سال از تو کوچکترند، گیج می شوی. خلاصه این که فعلا گیج می زنم

   دیروز به دانشگاه گیلان سری زدم و در کمال بهت و حیرت و ناباوری دریافتم که پرونده ام از آموزش آن جا، به هیچ کجا نرفته است. هر چه به این آقای نوربخش می گویم که بابا جان من پیش از سال مدرکم را می خواهم و مرخصی هم ندارم که هی مرا می بری و می آوری، به خرجش نمی رود. به من می گوید چون ... در ... رای آورده، تو دیگر مشکلی نداری(!). به او گفتم آخر من سر پیازم، ته پیازم، چه ربطی دارد و تهدیدش کردم که گریه می کنم و شکایتش را نیز به دوستش خواهم کرد. خلاصه گفته که شنبه با مسوولش تماس بگیرم و به او هم اس ام اس بزنم تا پرونده ام را بفرستند و بعدش سفارشم را بکند که دوشنبه یا سه شنبه بروم و مدرکم را بکیرم. من ولی چشمم آب نمی خورد. حالا حالا ها همان جا هستیم. فرقی هم نمی کند که بیست تومان می خواهد روی حقوق بخور و نمیرم برود. اصلن اعصاب ندارم ها....

   نوشته هایم را خواندم و دیدم که یک ریز نالیده ام.  البته با توجه به این که دختری هستم بیست و نه ساله که دلش قدر مشتش کوچک است و کلی غصه دارد، بر من حرجی نیست. کلی کار روی سرم ریخته و باید بروم. اگر برگردم و ببینم باز هم یواشکی آمده ای و رفته ای، یک کولی بازی اساسی برایت فراهم می آورم که بیا و ببین. دیگر خودت می دانی! خودت خوب می دانی که ناموس خل وضعی داری، پس بهتر است زیاد سر به سرش نگذاری!

* چشمانم را می بندم....

  

 

+ نوشته شده توسط صبا در پنجشنبه هجدهم اسفند 1390 و ساعت 10:3 قبل از ظهر |


    دلم برای احقاق حقوق اولیه اش، به سختی مبارزه می کند و من با بی رحمی سرکوبش می کنم. تو اما در سکوت، نظاره گر ِ نقض ِ حقوق ِ اولیه دلِ من، نباش! مذاکره ای، قطعنامه ای، چیزی! بی تفاوت نباش در برابر تمام اشک آورهایی که از روز گذشته، برای سرکوبش زده ام. خواسته های مسالمت آمیز ِ دلِ باطوم خورده ام را دریاب. دریاب مرا نازنین! تو می توانی....

بعدا اضافه شد: 

*دخترکت باز هم یواشکی و پاورچین، سروقت گنجه جادویی رفته بود، کلوچه هایش هنوز همان جا بودند! همچون همیشه! 

**دخترک، هنوز به دنبال دریچه ای رو به آسمان است. او می پندارد دریچه ای جادویی هست که هیچ کس از آن خبر ندارد. دریچه ای که از طریق آن، می توان با بهار سخن گفت. دریچه، قطعا هست. تنها دخترک نمی تواند به تنهایی پیدایش کند! دخترک امیدوار است...


+ نوشته شده توسط صبا در دوشنبه پانزدهم اسفند 1390 و ساعت 11:42 قبل از ظهر |


   ساعت دو و چهل و سه دقیقه است و من هنوز بیدارم. نه که بخواهم بیدار باشم، نه! مشکل این است که ذهنم چنان پر از تصاویر مختلف است که خوابم نمی برد. حس های عجیب و غریبی در من وول می خورد. دقایقی همچون یک مرداب، آرام و بی التهابم و ساعتی همچون یک سیلاب، خروشان و غران. جمع اضدادم، زمستان و تابستانم، دست هایم سرد و یخ کرده اند و درونم آتشی داغ، زبانه می کشد! احساساتم در من جا نمی شوند و به سختی قادرم جلوی بلند بلند فکر کردنم را بگیرم. واقعیتش را بخواهی، بر روی پلی هستم باریک تر از مو و در تردیدی گدازنده دست و پا می زنم. همچون کودکی که در گنجه را، به هوای کلوچه هایی که همیشه آن جا قایم می کنند، باز کند و با ظرفی خالی مواجه شود. چیزی باید می بود و نبود، یا شاید من از دیدنش عاجز بودم و یا شاید آن چنان مضطرب و پریشان بودم که نتوانستم ببینمش، چیزی که شاید همه دیده باشند. از سویی احساس می کنم، لحظه ای کوتاه، نوری دیده ام، رد آبی، در بیابانی خشک و سوزنده، و می ترسم، سخت می ترسم که سراب بوده باشد. خلاصه اش این که درب و داغانم!

   بی شک اگر مغزم بخواهد به همین ترتیب ادامه دهد، منفجر خواهد شد. من بیش از هر چیز، محتاج یک گفتگوی آرام و بی دغدغه ام. ساعتی امنیت و آرامش، ساعتی بی ترس و اضطراب. دریچه ای که از آن نوری به تاریکی و سرمای روحم بتابد. همان طور که گفتم، درب و داغانم! 


* ساعت چهار و ده دقیقه شده و خوشبختانه همه خوابند. پس لازم نیست بابت اشک هایی که بی اختیار سرازیرند، به کسی جوابگو باشم.

** دریچه نجاتی به روی من باز کن و با من سخن بگو! قرار نبود که زندگی، این سان سخت و بی رحم باشد. 



+ نوشته شده توسط صبا در دوشنبه پانزدهم اسفند 1390 و ساعت 3:17 قبل از ظهر |

قدِ همه دلبـــــــران عالم              پیش الفِ قدت، چو نون باد


* قصد جانم را کرده ای، نازنین!

+ نوشته شده توسط صبا در یکشنبه چهاردهم اسفند 1390 و ساعت 9:49 قبل از ظهر |


   قصد رای دادن نداشتم. یک دلیلش هم این بود که در طی چهار پنج سال گذشته، به هر کسی رای داده ام، انتخابات را باخته است. پنج شنبه به همکاری می گفتم، به نظرت رای من تاثیری در کل این ماجرا دارد یا نه؟ خلاصه صبح جمعه، پس از کلی این پهلو و آن پهلو شدن در رختخواب، تصمیم به رای دادن گرفتم. و گویا سرانجام موفق شده ام، طلسم را شکسته و به یک برنده رای دهم! رایم را در صندوق مسجدی میانه مسیر محل کارم، به صندوق انداختم. برای من تاثیری ندارد ولی امیدوارم برای دوستانم موثر باشد.

   دیروز را به جهت خانه تکانی مادر جان نازنینمان، در انزلی پلاس نبودیم. نتیجه اش گیلان گردی مفصلی در همه جهات اصلی جغرافیایی بود. سنگر، کوچصفهان، لشت نشا، آستانه، کیاشهر، انزلی، رشت، فومن و شفت را درنوردیدیم. نهار را در کیاشهر و شام را در پیتزا کاکوله انزلی خوردیم. چای و قلیانمان را هم، در سلطان رشت و با موسیقی زنده صرف کردیم. ساعت دو و نیم شب که چه عرض کنم، دو و نیم صبح، خسته و کوفته ولی راضی، از شفت به رشت رسیدیم و اراذل و اوباش همراهمان را دم در خانه هایشان پیاده کردیم. پیش از خواب مطمئن شدیم که نتایج آرای حوزه ای که در آن رای داده ایم هنوز همان است که باید باشد.

   تا خوابیدم، صبح بود. حالا هم خسته و خواب آلود این جا هستم و حسابی برای دوستانم خوشحالم! مبارکشان باشد، خیلی زحمت کشیده بودند! 

* می توانستند مرا ناظر سیار انتخابات گیلان کنند. با یکی از این نشان های مامور مخصوص حاکم بزرگ میتی کومون! کمی خودم را جمع و جور می کردم، به آستارا، منجیل، رودبار، تالش، آستارا، لاهیجان، لنگرود و رودسر هم، سر می زدم. کافی بود تا صبح، زودتر برخیزم و استراحت و ولنگ و وازی پس از ناهارم را کم کنم.

** موسیقی زنده سلطان مرا به مرز جنون رساند، "سلطان قلبم" را به هوای من گوش کن تا بدانی چه می گویم. اشکم را در آورد!


+ نوشته شده توسط صبا در شنبه سیزدهم اسفند 1390 و ساعت 12:44 بعد از ظهر |


   در طول این چند روز بارها خواستم وبلاگم را به روز کنم، یکبار حسش نبود، یکبار اینترنتم نم کشید، یک بار سام نمی گذاشت بس که از من سوال می پرسید. خلاصه این که به شیراز رفتیم و خصلت های شیرازی پیدا کردیم. هر چند قبلا هم گفته ام، جایی در شجره خانوادگی من پای یک شیرازی در میان است. چون این خصلت رخوت و بیحالی، نمی تواند اکتسابی باشد. به هر روی سفرمان را از شب دوشنبه یکم اسفند ماه هزار و سیصد و نود آغاز کردیم. در هوای برفی دوشنبه شب، سوار بر فوکر قراضه ای، رشت را به مقصد تهران ترک نموده و ساعتی بعد برای اولین بار به خانه خاله سام در تهران رفتیم. همان خاله صفورایی که با حاجی سن و سال دار و باحالی ازدواج نموده است. ساعت یازده و نیم به آن جا رسیدیم و خاله صفورا اصلن ملاحظه ما را نکرد و از خوردنیجات خوشمزه تا توانست برای شام آماده کرد. ما هم یک یا علی گفتیم و نشستیم به خوردن. حاجی اما ساعتی قبل از ما گرسنه اش شده بود و به اصرار صفورا شامش را خورده بود. صفورا خیلی هوایش را دارد. کلا این خاله صفورای ما زندگی سختی داشته و حالا که آمده یک کمی رنگ خوشی را ببیند، حاجی  اش مریض و احوال ندار شده است. بعد از شام یک کمی از خاطرات سفرهایشان گفتند و خوابیدیم. سر صبحی که پاشدیم بوی چای خانه را برداشته بود. صفورا کلا مراعات هیکل کسی را نمی کند. می گذارد این قدر بخوری تا بترکی! صبح، حاجی خانه نبود. بعد که آمد کمی با او جدول حل کردیم و در نهایت دور و بر یازده برای رفتن به فرودگاه آماده شدیم. ساعتی بعد، پس از طی تشریفات فرودگاهی، درست به موقع کارت پروازمان گرفته و سوار فوکر دیگری از شرکت آسمان شدیم. هر چند، از این پس، اگر گردنمان هم بشکند، با این شرکت مزخرف هواپیمایی جایی نخواهیم رفت. چرایش را تا آخر همین مطلب خواهی دانست. یک ساعت و پنج دقیقه بعد، در شیراز به زمین نشستیم و عازم هتل هما شدیم. شیراز، از آن جاهاست که اگر هر سال هم بروم، سیر نمی شوم. به هر حال، به هتل رسیدیم و پس از کمی استراحت، برای کنفرانس روز بعد، آماده شدم. شبش را دوست سام، محمد، به همراه عیال و فرزندان به دنبالمان آمد و ما را با خودشان به پیتزا رابو بردند. پیتزاهای خوشمزه ای داشت. ولی ما چون به شیرازی بودن محمد مطمئن بودیم و احساس می کردیم که پیش از یازده یا دوازده شب، شام نخواهیم خورد سر غروب با چای و کیک خوشمزه ای در کافی شاپ هتل، از خودمان پذیرایی کرده بودیم. در طی شام دو تن دیگر از دوستانشان که یکی جوان خوش بر و رویی به نام آرشام و دیگری آقای سن و سال دار مجردی بود، به ما اضافه شدند. شب خوب و خوشی شد و  از ما قول گرفتند که شب بعد را در خانه شان مهمان باشیم.

   صبح روز بعد پس از صرف صبحانه، به ایستگاه ماشین های کازرون و بوشهر رفتیم. ماشینی برای کازرون دربست کردیم. دو تا حاج خانم کازرونی هم به ما پیله کرده بودند که حالا ما هم با شما بیاییم چه می شود؟ خلاصه از دستشان در رفتیم و به جاده زدیم. جاده کازرون درست نقطه مقابل جاده های شمال است. فرسخ ها بدون حتی یک آبادی. چهل یا پنجاه کیلومتر پس از شیراز، به دشت ارژن رسیدیم. قریه خوش آب و هوایی پر از مغازه هایی که صبحانه می دادند. محیطش در مایه های امامزاده هاشم خودمان بود. چند تایی باغ و ویلا هم سر راه دیدیم. پس از دشت ارژن، چند قریه کوچک دیگر هم دیدیم و در نهایت پس از کلی پیچ های تند و بالا رفتن از کوه و کمر، آبادی های سر سبزی بر ما ظاهر شد. کازرون شهر سرسبز و نسبتا خوش آب و هوایی در این فصل از سال بود. گرم و آفتابی و آرام، پشت کوه های بلند، شهر کازرون، سال ها همان جا بوده است. به دانشگاه سلمان فارسی رفتیم و حدود ساعت یازده و نیم، مقاله مان را ارائه کردیم. دلم می خواست بیشتر بمانم و بیشاپور و مجسمه بهرام را ببینم، ولی ترجیح دادیم که سریع به شیراز بر گردیم تا زمان شام و مهمانی بچه ها کمی بخوابیم. سواری ها همه غیبشان زده بود، برای همین با اتوبوسی که به اصفهان و تهران می رفت، حرکت کردیم. یک ساعت و چهل دقیقه بعد به شیراز رسیدیم. برای ناهار، رستوران هتل بسته بود و به داخل شهر رفتیم. پیشنهاد شیرازی ها، مجموعه رستوران هفت خان بود که خودش شامل چندین رستوران در چهار یا پنج طبقه بود. بین بوفه و رستوران ملل، رستوران ملل را انتخاب کردیم. رستوران نوفل! یک شیشلیکی سام خورد و من هم چیزی به نام بوتی کباب را امتحان کردم که اصلا یک غذای هندی بود، سوپ قارچش را هم سامان سفارش داد. کلا رستوران خوبی بود، به جز این که شیرازی ها بلد نیستند پلو دم کنند. بعد از ناهار و چای به هتل رفتیم و کمی فیلم دیدیم و سپس خوابیدیم. ساعت نه با تلفن دوستان شیرازی شاکیمان از خواب برخاستیم و عازم مهمانی شدیم. جمع ده پانزده نفره شاد و شنگولی بودند که ما را با عنوان مهمان خارجی خطاب می کردند. محمد در میزبانی سنگ تمام گذاشت. شب داغ و پر شوری بود. پس از مقادیر متنابعهی خوردن و نوشیدن و رقصیدن، در کنار شوخی های مستهجن میزبانانمان، از ایشان دل کندیم و به هتل بازگشتیم. هر چند از آن ها قول گرفتیم که تابستان را به شمال بیایند. آن ها هم وعده کردند که سی، چهل نفری بر سرمان خواهند ریخت و شک نکن که چنین خواهند کرد!

   صبح روز بعد که آخرین روز سفرمان بود، یک سر به حافظیه رفتم و فالی برای خودمان گرفتم. آمد که: "یوسف گمگشته باز آید به کنعان غم مخور..."! حافظیه را خیلی دوست دارم. کمی با حافظ درددل کردم. آدم اهل دلی بود و جواب دلپسندی هم داد. جایت خالی بود! شاید هم قسمتمان شد و با هم رفتیم. خدا می داند!

   این جاهای سفر، کفشم داشت پدرم را در می آورد. یک سری به بازار وکیل زدیم و در میدان اطلسی و خشکبار حاجی نوروز یا نمی دانم چی، چند بسته مسقطی لاری خریدیم. البته به طرز شرم آوری وسط خیابان سقوط کردم و کم مانده بود زیر ماشین بروم. پیش از بازگشتن به هتل، یک کفش کتانی خریدم و همان طور وسط راه پوشیدمش. خلاصه پس از بازگشتن به هتل، کمی استراحت و یک حمام مشدی، آماده رفتن به ناهار و فرودگاه شدیم. رستوران صوفی در بلوار ستار خان را انتخاب کردیم. از فرط شلوغی، جای سوزن انداختن نداشت. از راننده پرسیدیم که تا فرودگاه چقدر راه است و او گفت یک ربع تا بیست دقیقه. ما دو نفر شکمو هم به خوردن نشستیم. کباب لاری و فیله خوبی داشت. از آن بهتر اما، بوفه پربارش بود. خودم را با حلیم بادمجان مشدی اش خفه کردم. سالاد شیرازیش هم اصلن یک اثر هنری خوردنی بود. این بار اگر به شیراز بروم، جز صوفی جایی غذا نخواهم خورد. خلاصه خیلی خوشحال عازم فرودگاه شدیم!!!!!

   از راننده پرسیدیم تا فرودگاه چقدر راه است و او گفت چهل دقیقه بعد آن جا خواهیم بود. ما را داری، داغ شدیم. خلاصه راننده شیرازیمان را تا خود فرودگاه هندل زدیم و بیست دقیقه قبل از پرواز به فرودگاه رسیدیم. ولی آسمان ذلیل شده بلیطمان را فروخته بود و تمام کولی بازی های من به جایی نرسید و ما جا ماندیم. پرواز شانزده و پانزده ماهان را هم از دست دادیم. و ماندنی شدیم تا یازده نیم شب. در این بین، به نحو دلچسبی از آقای بی تربیت هواپیمایی آسمان قدردانی نمودم و بلیط تهران به رشت را نیز کنسل نمودیم. دیدیم اگر بمانیم، در طی شش ساعت آینده، طبعا خواهیم پکید. پس ماشینی گرفتیم و عازم شهر شدیم. ابتدا به سعدی رفتیم. به خاطر تعمیرات بسته بود. سپس راننده جوان شیرازی مان، تصمیم گرفت تا تاثیر سو رفتار متصدی خر هواپیمایی آسمان را از بین ببرد و مهمان نوازی شیرازیش را به رخمان بکشد. پس ما را برداشت هی از این خیابان، به آن خیابان، این جا بپیچ و آن جا بگرد، ما را برد به باغی به نام هزار و یک شب، در ابتدای جاده اصفهان. ساک هایمان را هم عقب ماشین گذاشت و قول داد که ساعت نه می آید دنبالمان. ما هم یک تختی یافتیم و با چای و قلیان، مستقر شدیم. ساعت تازه هفت بود و ما دو ساعت و نیم خارق العاده شیرازی پیش رو داشتیم. دو ساعتی با موسیقی زنده، جشن تولد، شام خوشمزه و آدم های شادی که چای با ماست(!) می خوردند. هر چند به ما از آن چای ها ندادند ولی چنان سرگرم شدیم و روحیه گرفتیم که کارتش را برای دفعات بعد گرفتیم و قصد کردیم اگر عمری باقی بود، دوباره به آن جا برگردیم. در طی دو ساعت چنان خودمان را شیرین کردیم که برایمان دختر رشتی قشنگه می خواندند(!). ساعت نه و نیم، راننده خوب شیرازیمان آمد و ما را به فرودگاه برگرداند. ساعت یازده نیم، با ایرباس ماهان به تهران آمدیم. با توجه به نبودن پرواز دیگر تا پیش از ساعت هشت شب جمعه، از استقلال ماشینی کرایه کرده  و خود را به رشت رساندیم. تمام تنم از مسافرت خسته و کوفته است و همه می گویند تپل شده ام. دیروز تا خانه را جمع و جور کردم، به انزلی رفتم و فرصت نوشتن نداشتم. از این که در این مدت به من سر می زدی، متشکرم. حالا شنبه است و اولین کاری که می کنم، این است که برای تو می نویسم. دلم خیلی برایت تنگ است و منتظرت هستم. فعلا ولی، چشمهایم را می بندم...!


*در فکرم یک وبلاگ راه بیندازم، باعنوان "چرا با آسمان پرواز نکنیم؟" بیایید و از من حمایت کنید. گاگول احمق بلیط مرا به دیگری فروخته چون نیم ساعت قبل پرواز نرسیدم و بیست دقیقه قبل از آن رسیده ام. حالا بلیط فدای سرم، یک بی ادب و بی تربیتی بود که نگو و نپرس! سر گاوشان پارسال هم در اهواز ما را کاشتند و کلیه پروازهایشان را کنسل کردند. سیزدهم و چهاردهم اسفند بود و ما آخرش با پرواز نفت برگشتیم. آن بالا کافی نبود و لازم شد این تکمله را بنویسم تا همه بدانند که آسمان خر است!

** با خبر شدم که یکی از همکلاسی های پردیسم همین جا کلاس برداشته، خاک بر سر عصبانی من بکنند. 

*** در مسابقه زندگانی پیامبر، بین کارکنان دوم شده ام، کما فی السابق خاک بر سر کودنم بکنند. اقلش این است که در این بی پولی صدهزار تومانی کاسب می شویم.


+ نوشته شده توسط صبا در شنبه ششم اسفند 1390 و ساعت 9:48 قبل از ظهر |

   کماکان دلت برایم بسوزد. پس از کلی تب و لرز و سرفه و سینه درد و سرگیجه و مقادیر متنابعهی خانه تکانی اجباری، دیروز دوباره لوله ها مشکل پیدا کردند و من، تنها و خیس و وامانده وسط آن بلبشو، در حمام نشستم و یک دل سیر گریه کردم. البته علیرغم مرخصی استعلاجی و استحقاقی و خواهش و تمنا، کما فی السابق، همه همکاران به نوعی جویای احوال خرابم بودند(!). بس که حرص خوردم، با یکی از بهترین هایشان بحث کردم و متاسفانه طبق روال دیرین، قاطی که بکنم، کلا قاطی می کنم. پس حتما می دانی که طوری حرف زده ام که طفلکی ِ گناهی، همکار نازنینم که اصلن هم نقشی در تمام بدشگونی های چند روز گذشته ام نداشته، از من رنجیده است. خدا  مرگم بدهد، سگ که بشوم، پاچه دوست و آشنا نمی شناسم.

    خلاصه این که با تنی خسته، روحی درهم شکسته و عزم راسخی برآمده از ناامیدی مطلق، تا خود صبح امروز، خانه ام را روفته و روبیده ام. یک بوی خوبی از همه جای خانه ام به مشام می رسد که نگو و نپرس. اما مصیبت های سریالی کماکان ادامه دارد، سر صبحی، پس از انجام کارهای تلنبار شده ام، تا آمدم و نشستم که بعد کلی سگ دو زدن شبانه و صبحانه، یک چای خورده و کمی این جا بلاسم، دندان نازنینم، همچون لیوان بلور، با چای داغ، ترک خورد. بیا و کمی خاطرم را بخواه! به جان خودم عزراییل یا چیزی شبیه به او دنبالم است.که در ادامه تلاش های نا موفق قبلی، این بار، تیرش به دندان نازنینم اصابت کرد. 

   این تلفن دارد مرا روانی می کند. هر چند جمله قبلی ام را در وسط هایش اصلاح کردم، ولی تو بدان که این جغجغه دارد مخ مرا می پکاند. در هر صورت خواستم به اطلاع خاطر شریفت برسانم که فعلا زنده ام. هر چند ممکن است  با یکی از همین تیرهای غیبی، حملات تروریستی و یا عملیات ایذایی، سقط شوم.  می بینی که علیرغم تمام بلاهایی که به سرم آمده، تک و زبانم هنوز وول می خورد. 

   می خواستم غُر بزنم، نشد، می خواستم شاد بنویسم، نیامد، می خواستم ننویسم، کلمات نگذاشتند. در نتیجه، آخرش همینی شد که خواندی! 

*چشمانم را می بندم...


+ نوشته شده توسط صبا در یکشنبه سی ام بهمن 1390 و ساعت 11:26 قبل از ظهر |


   پریروز بعد از آمدن از اداره، تازه خوابم برده بود که صدای مادر سام را شنیدم که داخل هال خانه ما به شدت خواهش می کند که از حمام بیرون بیایم. من هم بیدار شده و مات و متحیر، او را که پشت در حمام خواهش و تمنا می کرد، نگاه می کردم. دو سه باری صدایش زدم ولی بس که حرف خودش را می زد، صدای مرا نشنید. آخرش بلندتر صدا زدم و او با شنیدن صدای من از اتاق، خود را به درون سرویس بهداشتی خانه مان، پرت کرد و فریاد می زد که خانه ام را آب برد، زندگیمان را آب برد. اعتراف می کنی که اصلا روش مناسبی برای بیدار شدن، نیست. خلاصه لباسم را پوشیدم و به دنبال او وارد حمام شدم. چشمت روز بد نبیند که لوله ها ترکیده بودند و آب شر و شر هرز می رفت و به واسطه نهایت خوش ساختی خانه پدر شوهرم(!)، آب به طبقه پایین می ریخت. هر چند با باز شدن درب حمام که کمی بلندتر از سطح خانه ماست. حالا دیگر آشپزخانه و اتاق خواب و هال خانه ما را هم آب گرفته بود. هر چه این مادرشوهر ما جست وخیز می کرد و بر سرش می زد، پدرشوهرمان در کمال خونسردی نان های تازه را می برید و بسته بندی می کرد. سرانجام که با داد و بیداد مادرشوهرم، متوجه وخامت اوضاع خانه شد، فلکه اصلی آب را بست. اما تمام حجم آب موجود در لوله ها، همچنان فواره کرده و خانه و زندگی مرا گند می زد. سرانجام آب را قطع کردند و لوله کش آمد. البته دیگر  خیلی دیر بود و خانه و زندگی من زیر چندین سانت آب قرار داشت. 

   به علت سیل زدگی تا شنبه مرخصی گرفتم که خانه را سر و سامان دهم، ولی همان ویروس مرموز بدذاتی که چند روز است به خانه خاله مینا حمله کرده، این روزها خانه ما را هدف گرفته است. بنابراین چهارشنبه را کلا زیر پتو مشغول تب کردن و لرز کردن بودم. آن هم در حالی که تمام زندگیم این طرف و آن طرف ولو شده و خیس است. پس از چندین ساعت مقاومت، دیشب خود را تسلیم مطب پزشکی سر کوچه کردم و حالا از بس که آمپولم زده اند، مثل آبکش شده ام. باید تا یک ساعت دیگر بلند شوم و کمدها را مرتب کنم. بعد از ظهر باز هم لوله کش می آید و سام هم قول داده که فردا تمام شیشه ها را برایم پاک کند و گاز و یخچال و ماشین لباس شویی را تکانی بدهد تا پشت و زیرشان را تمیز کنم. سیل زده که باشی، تب و لرز و خس خس سینه هم که داشته باشی، کوزت شدن دیگر اوج بدشانسی است. به ویژه اگر همه این اوضاع، در روز هفتم مادربزرگت باشد. این طور که از شواهد و قراین بر می آید، تا پایان سال نود، راه زیادی مانده است.

   دلت برام نمی سوزد؟ حالا که سیل زده ی بیمار و خسته ای هستم، باید دلت یک ریزه برایم بسوزد. اگر نه که پس بنشین تا باقی قضیه را برایت بگویم. دیشب به واسطه بدرقه کردن خاله خارجکیمان به انزلی رفتم، همین طور داغان که می بینی! ولی به او قول داده بودم که دستی به سر و گوش لپ تاپش بکشم، بنابراین، پس از آن که خانم دکتر نازنینمان، فشارم را روی نُه و تبم را بسیار بالا توصیف کرد،  همان طور تبدار و نالان راه افتادم و به انزلی رفتم. یک ساعتی آن جا بودم و پس از برگشتن به خانه، جلوی در دستشویی، سرم گیج رفت و طوری زمین خوردم که تمام ساعد و مچ راستم، زخمی و خراشیده و ورم کرده است! کمرم به شدت ضرب دیده و حتی نمی دانم در حین زمین خوردن، سرم را به کجا زده ام. حالا با این مصدومیت تازه، باز هم باید خانه زیر و رو شده و نمدارم را بتکانم! حالا دلت برایم سوخت؟ هان؟ پس بیا و سر دردناکم را ببوس و دست ورم کرده ام را نوازش کن! بیا قرص هایم را به من بده و برایم سوپ داغ و  خوشمزه درست کن! بیا و ژان والژان باش و کوزت را نجات بده!


+ نوشته شده توسط صبا در پنجشنبه بیست و هفتم بهمن 1390 و ساعت 8:49 قبل از ظهر |


  شش و چهل و سه دقیقه!  هان؟ شیطانِ زیبای عاصی! ساعت خوبی برای فرستادن امواج فکری به کسانی است که دوستشان داری. از قضا بیدار بودم و منتظر آمدن یک همکار. قرار بود مدارکی را بیاورد تا به همکار دیگری برسانمشان. بله، بله، پیک پرایدوی صبا در خدمت شماست. تحویل بسته های شما در کمترین زمان ممکن! من هم این جا بودم، شش و چهل و سه دقیقه!

   دیروز در مراسم سوم مادربزرگم، بانوی نازنین محجبه ای از سادات حضور داشت. در مسجد به او گفتم دوستی دارم که دچار یک دردسر بزرگ شده، هر چند جزییاتش را نگفتم چون همه به دهانم زل زده بودند و کافی بود دهان باز کنم تا بفمند چه می گویم. بانوی نازنینمان، آدم اهل دلی است! جوان تر که بود شهری را با 20 سانت دامن مینی ژوپ و دوست پسرهای تا به تایش به ستوه آورده بود. اما به همان نسبت، سفره های امام حسنش معرف حضور همه است. کافی است بخواهد، معجزه می کند. یک کسی دخترش را عصبانی کرد و دخترک سرش گیج رفت و از پله ها افتاد. در کمتر از بیست و چهارساعت، شوهر طرف تصادف کرد و خانه اش آتش گرفت. می بینی چه آشناهای خفنی دارم؟ دستم را گرفت و تاکید کرد به دوستم بگویم یک جعبه شکلات، نذر سفره امام حسن کند و او  هم امشب برایش نماز می خواند. شکلاتش را خودم به گردن گرفتم. کم پیش می آید به چیزی اعتقاد داشته باشم، ولی به این سیده خانم اهل دلمان و سفره امام حسنش به شدت معتقدم. دو سال قبل به خاطر دوستی که حسابی توی گچ رفته بود، یک نذر زولبیا بامیه ای کرده بودم. خدا مرگم بدهد، این دو سال چه زود گذشته است.

   پذیرفتن مرگ مادربزرگ ریزه میزه ام، برایم خیلی راحت تر از پذیرفتن مرگ آقاجون خدابیامرز بود. دلیلش هم شاید این باشد که عمیقا معتقدم، حالا هر دوشان در کنار هم اند. ورای دردسر های هفت روز اول و اندوه نگاه کردن به جای خالی هر دو تایشان در آن خانه، یک نکته جالبی در دیدن اقوام هست. کودکانی که نوجوان و جوان شده اند، جوانانی که به میانسالی نزدیک شده اند و میانسالانی که پیر شده اند. 

   در خانواده بزرگ و پر جمعیت ما، عمه خانوم مسنی هست که خدایی، حسابی می شنگد و از قضا کاملا هم نام من است. یعنی دقیقا نام شناسنامه ای و فامیل مرا با خود دارد. البته با توجه  به تفاوت سن و سالمان، این من هستم که دقیقا همنام او می باشم. جای تو خالی، عمه جان خودم، یک آبگوشت مشدی بار گذاشته بود و به شدت به عمه جان خودش، همانی که ذکر خیرش رفت، اصرار می کرد که برای شام بماند. عمه جان خوش تیپ لوطی اش هم، کت پوستی اش را  دست گرفته بود که به جان شما راه ندارد و باید بروم. خلاصه یکی به او گفت: "عمه جان خوب است که شوهر خدابیامرزت به رحمت خدا رفته و در  خانه منتظرت نیست که  همچون زنان شوهردار  هول رفتن به خانه ای". ناگهان عمه خانم با یک نگاه عاقل اندر سفیهی به او غرید که:" شوهر؟ شوهر؟  تو فکر می کنی همین حالایش کم خواستگار دارم؟ من صدها خواستگار دارم!( مطمئن باش که راست می گوید) دوران شوهر کردن دیگر سپری شده، حالا دیگر دوره، دوره دوست پسر است. باید بروم چون دوست پسرم ساعت ده شب زنگ می زند و من می خواهم قبل از آن یک دوش بگیرم". می توانی حال مرا متوجه شوی از این که عمه هشتاد ساله پدرم دوست پسری دارد که هر شب ساعت ده به او می زنگولد؟ دختر عموهای جوان دم بختمان توی سرشان می کوبیدند که بیا و دست راستت را بر سر ما بگذار! همنشینی با این عمه خانوم ژیگولمان، امید به زندگی را در انسان بالا می برد. به خودمان امیدوارتر شده ام. فکر کن که دوست پسرش به او بزنگد، همچین دو تا پیرمرد و پیرزن قلقلی! از دیروز فکر می کنم که به هم چه می گویند؟ تازه می گفت امشب، شب ولنتاین است و حتما باید خانه باشد. آه ای خدای من...

   خلاصه این که در توصیف وجنات این عمه خانوم خوشگل فامیل، حیران مانده ام. فقط این که می ترسم یک روز شبیه او شوم البته اگر همین حالایش شبیه او نباشم. فکر کن!


+ نوشته شده توسط صبا در سه شنبه بیست و پنجم بهمن 1390 و ساعت 1:14 بعد از ظهر |