اول وقت برای انجام کاری مربوط به دانشگاه، به بانک رفته بودم. این ساختمان مدیریت امور شعب بانک ملی در چهار راه گلسار، به ویژه طبقه پنجمش که بخش انفورماتیک باشد، محیط کاری بسیار اغوا کننده است. یک آرامش و نظمی بر آن حاکم است که آدم دلش می خواهد در یک چنین جایی کار کند. شخصا از کار در بانک خوشم نمی آید. بانک که می گویم منظورم همان شعبه های شلوغ و پر سر و صدایی است که همیشه سعی داشته ام، کمتر گذرم به آن ها بیفتد. تصور آن همه آدم که می آیند و می روند، برای من که تمام شش سال زندگی کاری خود را در محیط نسبتا آرامی گذرانده ام، غیر قابل تحمل است. البته کار من هم در طی این سال ها فراز و نشیب های بسیاری داشته است و خوب بعد از شش سال، دست تنها بودن در یک اداره، دیگر می شود گفت به کارم سوار شده ام. ولی این دایره امور انفورماتیک، با همه آن چه از بانک در ذهن داشته ام، تفاوت دارد. دفعه قبل هم، دو سه سال قبل که اولین بار پا در آن ساختمان گذاشتم، همین حس به من دست داد. همان وقت هم دلم خواست که ای کاش در چنین محیطی کار می کردم. برخورد دست اندرکاران دایره انفورماتیک نیز، همیشه این حس را در من تقویت کرده است که در محیطی آرام و بی دغدغه و سرشار از تفاهم کار می کنند. شاید هم به واقع این طور نباشد ولی از آن چه من در طی آمد و شدهای محدودم به این ساختمان دیده ام، این گونه برداشت می کنم که محیط کار آرام و معرکه ای دارند. کلا در تمام ادارات و سازمان ها، قسمت انفورماتیک و رایانه محیط شاد و شنگولی است. در این جا اما من به تنهایی و با این همه استرس، نمی توانم آن شادی و شور خاص بچه های کامپیوتر را حفظ کنم. هر چند احساس می کنم، سرانه شادمانی و نشاط، در این بخش از اداره ما نیز، به رغم تنها بودنم، بیش از سایر قسمت هاست.
پس از اتمام کارهایم در بانک، تصمیم گرفتم سنت شکنی کرده و از راه های کم تردد بین شهرها که دقیقا از میان شالیزارها، بیشه های سرسبز و روستاهای کمتر دیده شده می گذرد، سر کار، بروم. با انتخاب مسیری بین پیربازار و صومعه سرا، تصمیم را عملی کردم. صدای ضبط ماشینم را بالا بردم، شیشه های ماشین را پایین کشیدم و به جاده های زیبای روستایی زدم. سبز و پر طراوت، زندگی به آرامی جریان داشت. هیچ کس از من سبقت نمی گرفت و خودم نیز بی شتاب و آرام در جاده می راندم. دخترکی نوجوان یا شاید هم جوان، راه کوتاه و سنگفرشی را بین خانه و جاده، رُفت و روب می کرد. راه باریک و کوتاهی بود، شاید سه یا چهار متر، که در میان بوته های رز محصور بود. کمی دورتر پسرک جوانی، یواشکی از آن سوی پرچینی از بوته های گل سرخ، دخترک را می پایید. در ذهنم داستان عاشقانه ای برایشان ساختم. شاید به راستی عاشق بودند و یا شاید من خیلی تحت تاثیر عطر گل های رز صورتی و نسیم اردیبهشت گیلان هستم. هوا، هوای عاشقی بود. من هم خود را بی نصیب نگذاشتم و سعی کردم یک سواری عاشقانه با خودم را، در آن جاده زیبا تجربه نمایم. لاک پشت های خنگولی که هرسال، در همین فصل، در تمام جاده ها، بین شالیزارهای گیلان در ترددند و جمعیت کثیری از آن ها زیر چرخ ماشین رانندگان عجول، خرد و خاکشیر می شوند، به وفور در جاده دیده می شدند. هدف آن ها را از این جا به جایی های احمقانه، بین شالیزارهای دو طرف جاده نمی فهمم. برای لاک پشت ترسویی که هنگام فرمان گرفتنم برای له نکردنش، سر به درون لاکش برد، داستانی ساختم. با خود گفتم شاید معشوقی داشته که احتمالا زیر چرخ ماشین ها له شده و به خانه بر نگشته است. چند روزی منتظرش مانده و حالا شال و کلاه کرده که مزارع آن سوی جاده را پی معشوق بگردد. او را پیدا نخواهد کرد، شاید در این غم بمیرد. شاید هم لاک پشت عاشق دیگری پیدا شود و جای یار گم شده را بگیرد. دنیا برای لاک پشت های کوچک شالیزار، جای خیلی امنی نیست، ولی باز هم، هر سال آن ها همین چرخه را تکرار می کنند. تا ابد، هر بهار، هر اردیبهشت، همین گونه خواهند بود.
بگذریم، فاز غمی که برداشته ام حس صبح امروز نبود. نام روستاهای گیلان، عجیب و زیباست. بعضی هیچ مفهومی در ذهن تداعی نمی کنند و برخی دیگر، آدم را وسوسه می کنند که از همان جاده دورافتاده به فرعی خاکی دیگری بپیچد و همین طور برود تا بفهمد که چقدر این روزها زندگیمان را سخت کرده ایم. از کنار روستایی گذشتم که نرگستان نام داشت. نرگستان، زیبا و با مسما. در نهایت به کوره راه پر درخت و شادی پیچیدم که تابلوی صومعه سرا به سویش اشاره می کرد. پیرزنی نرم نرمک، آوازخوان و آفتاب سوخته، پیش می آمد. به من و پراید نوک مدادیم لبخند زد. عاشق آن لثه های بی دندان و صورت چروک خورده اش شدم. کمی جلوتر تابلوی بزرگی زده بودند که مثلا به زودی در این محل یک باغ گوجه سبز احداث می شود. یک باغ آلوچه در کوره راهی مهجور. جان می دهد که یک زیر انداز و فلاسک چای برداری و با کتابی در آن اطراق کنی. احتمالا بچه های روستا از دیوارهای نه چندان بلندش به هوای آلوچه خوردن بالا می آیند. دست های نوچ و سر و کله خاک و خُلی شان، هنگام فرار، باید دیدنی باشد.
با خود اندیشیدم، وقتی شغل نازنین و خوشمزه ای چون باغبانی باغ آلوچه امکان پذیر است، کدام جنون و درماندگی مرا به سوی شغل پردردسر و مزخرفم، هدایت کرده است. قبلا بارها گفته ام که می خواهم در دوره بازنشستگی، یک گلخانه داشته باشم. نمی دانم چرا همه چیز را این قدر سخت کرده ایم که برای داشتن باغچه کوچکی باید بیست سال دیگر هم سگ دو بزنم. اگر دار و ندارم را بفروشم و تکه زمینی پشت فلان کوه بگیرم تا باغچه کوچکی را سبز کنم و کنج عزلت بگزینم، احتمالا خودم هم به عقلم شک خواهم کرد. هر چند اگر دار و ندارم را هم بفروشم، قادر نخواهم بود تا کلبه کوچک و رویایی ام را پشت فلان کوه تهیه کنم. همه اش باید بابت قسط و قرض برود و با آن چه تهش خواهد ماند، شاید بتوان یک سفر دو سه روزه به ساحلی در کشورهای همجوار داشت. خدایا زندگی چه پیچیده و سخت شده، آن هم در حالی که می توانست بسیار زیبا و دلپذیر باشد. عادت کرده ایم به سخت کردن زندگی، به افزودن گره ای بر گره های قبلی.
احساس می کنم دو سه هزار سالی دیر به دنیا آمده ام. من با همه تن پروری و علاقه ام به تکنولوژی هایی که آسایشی دروغین برای نوع بشر به ارمغان آورده اند، روح کولی واری دارم. همه اش احتمالا از عوارض ترانه کولی شکیراست که در تمام آن مسیر سبز و آرام، از بلندگوهای ضبط ماشینم به بیرون می ترواید. آری داشتم می گفتم، من به آن دوره پرشکوه انسان های باستانی، تعلق دارم. همان دوره ای که می شد، آرام بر سر تخته سنگی نشست و بدون آگاهی از قوانین فیزیکی حاکم بر طبیعت، از شکوه یک طلوع دلچسب یا غروب زیبا لذت برد. دوره ای که با جهل مطلق نسبت به حقایق طبیعی، می شد از بالا رفتن ماه در آسمان و ستاره باران شدن شب، لبریز سرور شد. همان وقتی که ماه، تکه سنگ بی آب و علفی سرگردان به دور زمین، در منظومه ای کوچک و بی هویت، از جهانی بزرگ و ترسناک نبود و بکارت پر شکوهش با گام های حقیر انسانی کنجکاو، زائل نشده بود. در واقع به شدت دلم می خواهد همچون آدمیان خوشبختی که پر از جهل و بی سوادی، عاشقانه به ماه نگریسته اند و آن را الماسی درخشنده در آسمان شب، یافته اند، به ماه بنگرم و از سوال و هیجان لبریز شوم. دلم می خواست ندانم پشت آن کوه ها چیست یا جاده ها به کجا می رسند. چه لذتی داشت درهای آگاهی را به روی خود و دیگران گشودن. افسوس که در این صده ها و هزاره ها، اجدادمان، درهای دانش را، یکی پس از دیگری، گشودند و پرده های راز را کشیدند. تنها چیزی که عایدمان شد، درهایی است در دوردستِ کائنات، که هزینه دیدن و اکتشافشان در فضاپیماهای اختصاصی، سر به فلک می زند. گاه می اندیشم چه ناتوان و بدشانس بوده ایم که در این سال های میانی هزاره های قبل و بعد زاده شدیم. نه عطش یادگیری هزاره های پیشین هست و نه آسانی دسترسی هزاره های بعد. حتی در شمار هزاره ها هم، نسل سوخته ایم!
نمی دانم این طبیعت شاد و شنگول اردیبهشت، دچار هذیان و جنونم کرده یا خود از بیخ و بن دیوانه ام. خلاصه این که اردوی فکری و فلسفی ام با نمایان شدن میدان ورودی شهر مقصد، به پایان رسید. شاید فاز غم حاکم بر من نیز، از همان زمان رویت برج و باروهای جدیدِ شهر ِ کهنی که مقصد هر روزه ام است، شروع شد. التفاتی نا آگاهانه به این واقعیت ترسناک که حتی اگر راه دیگری را هم برگزینم، آخرش سر از همان خراب شده ی دیروزی در می آورم. آگاهی دردناکی از ناتوانی آن کاشفِ پر شکوهِ هزاره های گذشته و آینده، در گشودن راه جدیدی برای زندگی روزمره و ماشین وارش.
* آن "مسما" که می بینی و هنوز هم نمی دانم با سین یا صاد است یا با ث سه نقطه ی نازنین و کمیاب، حاصل همفکری مشترک دو تن از ساکنان این نقطه زمین، در قرن بیست و یکم است، که خودشان هم نمی دانند چگونه از این مکان و زمان عجیب، سر در آورده اند! عاقبت بر سر سین تفاهم کردند، صبا و سحر!
** دیوانه شده ام، نه که صرفا جنون بهاریم عود کرده باشد، نه! دیوانه شده ام، به همان معنای واقعی کلمه.
*** دختر ِ دیوانه ات را دریاب...


